تبليغاتX
لهجه
كل تاريخ بيگانگي چيزي نيست جز تاريخ توليد انديشه انتزاعي، نظرورزانه، منطقي - و نه كارورزانه / ماركس

درآمد مترجم: مقاله جالب توجه کتی آکر به نام "پاراگراف ها" در دو قسمت و تحت عناوین "کو،ئیر چیست؟" و "ناامیدی از کریستوا" در بخش اندیشه سایت رادیو زمانه منتشر شد.

بخشی از قسمت اول مقاله : "...تاریخ پیش میرود، اگر چه، جدا از آن‌چه ما درست یا غلط بدانیم، پیش میرود. من امیدوارم که تاریخ به سوی براندازی سیستم دوسویه جنسیت پیش برود. چراکه این مردان نیستند که تباه شده اند، هر چند تباه شده اند؛ این سرتاسر سیستم است. سرتاسرِ سیستمِ تفکرِ دوگانه انگار. من فکر نمیکنم که هیچکدام از ما مخالف باشد که ما، بعنوان زنان، تباه شده ایم....".

بخشی از قسمت دوم مقاله : "... در این متن، باتای با رنگ، با تکرار تصویر، با بازبرهم‌گذاری تصویر بازی می‌کند، تا آن‌جایی که روایت باتای یا این روایت، هم‌چون روایتِ میل انحنا یابد (آریادنه و میناتور را به یاد آورید) و آن‌جایی‌که مایل است، در تصویری از کره‌ی چشم [که] میان دو لب ف،رج می‌نشیند، خاتمه یابد: اگر بخواهید، تصویری از عیسی مسیح جدید. باتای به مطلق‌ها حمله کرده بود، از قبیل مطلقیتِ استعلای مذهبی." 

برای خواندن متن کامل این مقاله روی لینکهای زیر کلیک کنید:

لینک مستقیم به بخش اول مقاله / کو،ئیر چیست؟

لینک مستقیم به بخش دوم مقاله / ناامیدی از کریستوا

  نويسش: پيمان      



 

[یادداشت مترجم: چهار شعر زیر را از زبان واسط (انگلیسی) به فارسی برگردانده ام چراکه زبان ایتالیایی بلد نیستم. نمی دانم تا چه اندازه میان لحن شاعر در زبان اصلی (ایتالیایی) و زبان انگلیسی تفاوت وجود دارد. این ترجمه ها، بواقع، ترجمه ی ترجمه اند پس اهمیت این کار در ظرافت و دقت ادبی نبوده است. در هر حال، ترجمه های زیر برای من بیشتر در حکم تجربه اند؛ نه تجربه ی صرفن ترجمانی، بل، تجربه ی پازولینی.]

[یادداشت ادیتور سایت اثر: پیر پائولو پازولینی (۱۹۲۲-۱۹۷۵)، مردی که دشمنانی بزرگ داشت. کمونیست بود و ریشه ی فقر و بی عدالتی را در بربریت نظام سرمایه داری می جست، لائیک بود و ناقد سرسخت و بی مهابای کلیسا و خداوند قهارش، همج،نس خواه بود، پس خاری در چشم فرهنگ و اندیشه ی تک بعدی دگرجن،س گرایی، و سرانجام فیلمسازی جسور بود. جسور در آزمودن فرم های ناشناخته بیان سینمایی و کوتاه نیامدن در مقابل تهدید و فشار مافیای صنعت فیلمسازی. تا سرانجام در دوم نوامبر ۱۹۷۵ در رم به قتل رسید.]

شعرها را از اینجا در سایت اثر بخوانید

  نويسش: پيمان      



ترجمه چند پاره مجزا در پروتکل های مختلف کتاب:

11 شب؛ و[التر] ب[نیامین] یک گرم حشیش.

12 نیمه شب: قهقهه ناگهانی. پشت سر هم تکرار شده اند. "دوست دارم همچون کوهی شبیه به موش مسخ بشوم"

---

مایلم اینگونه بیاندیشم که حشیش، در رابطه با طبیعت، نیرو و قدرت ترغیب را تصرف میکند تا به ما اجازه بدهد تا اسرافکاری عظیم وجود شخصی انسان را بازپس بگیریم، همچنانکه وقت عاشقی مان را دوست داریم. بخاطر آنکه برای نخستین بار عاشق شده ایم و وجودمان، همچون سکه های طلا در انگشتان طبیعت، لیز میخورد و منحرف میشود، و نمیتواند به آن سکه ها چنگ بزند و با نهایت ولخرجی همه ی آن سکه ها را برای کسب یک هستی تازه برای زایشی نو خرج میکند، سپس، بدون امیدواری یا انتظار از هر چیزی، ما را با هر دو دستش که از وجود سرشار گشته اند به بیرون پرتاب میکند.

---

"دانه های برف... کله های پشمالو... بچگانگی...". سوژه بصورتی جزء به جزء، چگونه تکانده شدن برف از "بسته کامواها"ی آسمانی را [به ما] میگوید.

---

یادآوری، دوش گرفتن است.

---

سپسین: "میخواهم چیزی بنویسم که از چیزها برمیآید، همچون برآمدن شراب از انگور".

---

"همه چیز با "شاید"ی بدون تلاش آغاز میشود".

 

  نويسش: پيمان      



ما آوازخوانی سرودهای جهالت برآمده از ناآگاهی را به پایان نبرده ایم؛ این امر هیچ از اختگی یا ادیپ نمیداند، همچنانکه هیچ از والدین، خدایگان، قانون، و فقدان نمیداند. جنبشهای آزادیبخش زنان صحیح است که بگویند: ما اخته نیستیم، پس شما ب-گا رفته اید. / دولوز و گتاری / از کتاب: ضدادیپ.

تاريخ پيش ميرود، اگر چه، جدا از آنچه ما درست يا غلط بدانيم، پيش ميرود. من اميدوارم كه [تاريخ] بسوي براندازي سيستم دو سويه ی جنسيت پيش برود. چراكه اين مردان نيستند كه تباه شده اند، هر چند [تباه] شده اند؛ اين سرتاسر سيستم است. سرتاسر سيستم تفكر دوگانه انگار. من فكر نميكنم كه هيچكدام از ما مخالف باشد كه ما، بعنوان زنان، تباه شده ايم. / کتی آکر / از مقاله: پاراگرافها. 

سیاست تمرین قدرت نیست. سیاست بایستی در ترمهای خودش معین گردد، [یعنی سیاست] بمثابه حالتی از عمل انجام شده توسط گونه ی مشخصی از سوژه و [نیز] مشتق شدن از شکل بخصوص خرد. این رابطه سیاسی ست که به انسان اجازه میدهد پیرامون امکان یک سوژه (یا سابژکتیویته) سیاسی بیاندیشد، چراکه دیگر روشهای پیرامون این امکان، چنین اجازه ای را نمیدهند / ژاک رانسیر / از مقاله: ده تز درباره سیاست.

  نويسش: پيمان      



توضیح: این کتاب را اکثر مترجمین "درباره ی حشیش" ترجمه کرده اند. اما این روزها که پاره هایی از کتاب به دستم رسیده است و مشغول خواندن گاه و بی گاه آن تکه پاره های ناقص هستم عنوان "روی ِ حشیش" شدیدن به حال و هوای نویسنده و کتاب بیشتر میخورد. بنظرم تنها با مصرف حشیش و ورود به دنیای بنیامینی ست که میتوان به حال و هوای رخ دادن متن نزدیک شد و معوج گونگی ها و چندپاره گی ها و حفره مندی های متن و ذهن آشوبناک بنیامین را بهتر بازشناخت. حتی در تک جمله ها، پاره ها و پاراگراف های این کتاب، اندامهای یکتا اما متفاوت سوما (بمفهوم بدن یک ارگانیسم) تشکیلات نظاممند درون بدن/متن را به بهترین شکل به نفع میل پیاده سازی میکنند تا نوشتار/میل بسوی چندگانگی و اشتراکیتی جامعه گرایانه اما با حفظ تفاوت های فردی و نتیجتن بدنی بدون اندام روانه شود. سعی میکنم هر چند روز یکبار تکه هایی از این کتاب یا کتابهای دیگر را بصورت کوتاه و پاراگراف گونه در همین بلاگ منتشر کنم تا از خمودگی اش خارج شود.

 

"احساس ضعف میکنم" و "خودم را ضعیف میدانم". این جمله ها تمایلهای ِ متفاوت ِ رادیکالی هستند. شاید جمله اول واقعن بتنهایی بار مشروب ِ پانچ را بدوش میکشد. اما روی ِ حشیش فرد میتواند منحصراً درباره قاعده جمله دوم حرف بزند و شاید، با وجود "زندگی ِ درونی (inner life)"ای که تشدید شده است، این وضعیت توضیح بدهد که چرا حالت چهره بدون ِ قوت گشته است. تفاوتِ میان این دو تمایل بایستی تحقیق گردد

وابستگی، تمایز. احساس ِ رشدیافتگی ِ بالهایی کوچک در لبخندهای ِ کسی. لبخند زدن و ولو شدن مرتبط هستند. فرد در میان دیگر چیزها احساس ِ برجسته شدن دارد چراکه فرد خودش را چنان تصور میکند که گویی واقعن او در هیچ چیزی عمیقن درگیر نشده است: هرچند او عمیقن بدنبال کاوش اطلاعات میرود، [اما در واقع] همواره به سرحدات میرود. همچون گونه ای از رقاصی ِ باله ی ِ عقل.

اندیشه، اندیشه را از روی اکراه و بشکلی کسل کننده تعقیب میکند.

 

  نويسش: پيمان      



توضيح: عبدي بهروانفر خواننده موسيقي راك-بلوز، فولك-راك و كانتري است. از نظر من، در ميان انبود گروه هاي اينچنيني، كيفيتي بكلي متفاوت دارد. سه متن نخست از چهار متني كه ايتاليك شده اند، گفته هاي خود اين خاننده، نوازنده، آهنگساز و ترانه سرا هستند كه از مصاحبه ي او و گروهش با راديو فردا بمناسبت انتشار آلبوم اول گروه ماد پياده سازي كردم. امكان دارد قسمتهايي بدليل عدم وضوح شنيداري يا غليظ بودن بيانمندي و لهجه ي وي اشتباه به گوش من رسيده باشند اما سعي كرده ام اين اشتباه به حداقل خود برسد. ضمنن ميتوانيد از اين لينك به سايت عبدي بهروانفر و گروه ماد وارد شويد. كليه آثارش، صوتي و تصويري، در همين سايت قابل دانلود هستند. پيشنهاد من، آهنگ هاي لالايي، اجازه، توپ توپ يا خرگوش باهوش، فرياد فشرده، و زديم به خونش ميباشد.

 متن کامل نوشته ام درباره عبدی بهروانفر را در ادامه مطلب بخانید!


ادامه مطلب
  نويسش: پيمان      



توضيح: اين اثر، هم اولين كتابي ست كه ترجمه كردم و هم اولين كتابي از من است كه منتشر ميشود؛ البته سه سال پيش ترتيب نويسنده و كتابهايش (و نويسندگان مرتبط و نزديك با اين فضا) را دادم؛ اينكه چرا اكنون منتشر ميشود داستاني دارد كه به اندكي از آن در مقدمه كتاب اشاره كرده ام. اطمينان شخصي ام ميگويد بدليل آنكه مترجمين اين كتاب (كه من و دوست عزيزم، نيما مهر، باشيم) قبل از آنكه بخاهند مترجم شعر باشند، با شاعر اثر و دنيا و ذهنيت و زيست اش، زيسته اند، پس، كيفيت اين كار، هر چند سال ها از آن گذشته باشد، اما آنگونه است كه تاكنون در نمونه هاي مزحك موجود رويت نشده، و نشان از زيستي ديگرگونه دارند. كتابهايي كه از بوكوفسكي در اين سال ها منتشر شده اند (خصوصن شعر) هنوز تكليف خودشان را با متن/ نويسنده، با سانسور شدگي/ اورجينال بودگي، با ادبي/ محاوره اي، با ساده نويسي/ مهمل گويي معلوم نكرده اند. نه آنها ارزش نقد دارند و نه من حوصله چانه زني؛ كار متفاوت، متفاوت است و به هستي سويه هايش هيچ نيازي هم ندارد. خودتان بخانيد اثر را. كيفش را هم خاهيد برد! ضمنن، از پرهام شهرجردي گرامي هم ممنونم كه امكان انتشار اين اثر را فراهم نمود. پايين تر، بترتيب، اطلاعاتي درباره كتاب، مقدمه كتاب و لينك دانلود/دريافت كتاب را مشاهده خاهيد كرد.

 

اطلاعات كتاب:

دسته: گزيده اشعار

پديدآورنده: چارلز بوكوفسكي

نام كتاب: دختري با دامن کوتاه، بيرون پنجره ي اتاق من، انجيل ميخونه

پچواك: پيمان غلامي / نيما مهر

ناشر: نشر شعر پاريس

چاپ: خرداد ماه 1388

كميت: 140 صفحه / 2.4 مگا بايت

 

از مقدمه اثر:

پذيرش خطوط سانسور براي انتشار يك اثر، تن دادن به تجاوز قدرت است به ماتحت؛ و تائيد قدرت تجاوزگر آن. چنين موجودي كه خطوط سانسور را پذيرفته است، خود تجاوزگري خواهد بود بي رحم. تن دادن به هر شكل، به انتشار زوركي اشعار در بازار رسمي (!) نشر كتاب، قرار گرفتن در حدود قلمروگذاري شده، قابل شناسايي، قابل شمارش و قبول قدرت تخريبگر فالوس در زيست خود است. هم اكنون نيز اين فالوس تا ماتحتمان را جر داده و تحتمان تخت شده است؛ اما راه حل نيز روشن است: داستانهاي پرنسس و سرباز / ليلي و مجنون  / شاهزاده و گدا / يوسف و زليخا / و نمونه هاي مشابه را بايد قبر كرد. يعني دوآليته هاي مبادله و قرباني گري در حيطه انديشه و بدن را بايستي دو دستي دور ريخت. چرا كه مبادله اساساً پوچ است.

در تمامي اينها تنها تنوره ميل قرباني شده را ميشنويم كه مشتاق است هر چه بيشتر اوديپي گردد و بدن و انديشه اي را كه در مالكيت خصوصي خود دارد بيش از پيش قرباني سازد. اين وضعيت توصيف موقعيت ارباب/بنده است. فالوسي كه از بالا به پايين ميآيد و تثبيت كننده جامعه طبقاتي ست. ما انتشار يك اثر بصورت اينترنتي را مبارزه اي در جهت توليد و بيرون كشيدن هيولاهاي ماركي دو سادي از غار خون آلود سايكلوپس ميدانيم. وضعيتي يكسره توليدي و انقلابي. پس داستان خيلي ساده است: احمق نباشيد و نگذاريد كه ناشرهاي رسمي، يعني آن ديگري هاي مسلط، بر روي كارتان نظر بدهند. خودتائيدگر باشيد. تف كنيد!

اين اثر، دو سال و نيم پيش، به دو انتشاراتي بزرگ (!) ارائه شد و در هر كدام پس از تاييد (!) مدتي خاك فراوان خورد. تا اينكه سرانجام پس از چندين اتفاق عجيب و غريب، و عدم تاييد اشعار بدليل ركاكت توسط مميزي هاي گوريل پرور، موفق به پس كشيدن اثر گشتيم. مجموعه اي كه در ابتدا مشتمل بر 70 قطعه ي منتشر نشده از اين شاعر بود؛ باز طي طريقتي عجيب و نامكشوف به تعداد 40 قطعه كاهش يافت. براي انتشار اين مجموعه در اينترنت، آثار پس از بازبيني، از حدود سانسور خارج و به شكل اصلي، چنانكه مدنظر بوكفسكي ست، بازگشت. سعي كرده ايم نمونه هايي را انتخاب كنيم كه هيچگاه احتمال انتشار در بازار رسمي نشر كتاب را ندارند. شعرهايي كه مطمئناً بهترين آثار هنك نيز محسوب مي شوند.

 

از لينك زير ميتوانيد كتاب را دريافت/دانلود كنيد:

لينك مستقيم به صفحه ويژه كتاب براي دانلود در سايت مجله شعر

لينك مستقيم به صفحه ويژه كتاب در سايت نشر شعر پاريس

 

  نويسش: پيمان      



درآمد: در درون نامه ها، معمولاً، جذابيتهايي بيش از آنچه در متنهاي رسمي يك انديشمند خوانده ايم، ميتوان يافت. خصوصا آنكه در اين نامه، جدل تاحدودي و در بخشي از نامه بر سر مفاهيم اصلاحات و انقلاب است. نام پير ژوزف پرودون در كنار اما گلدمن و ميخائيل باكونين بعنوان چهره هاي سرشناس و كلاسيك آنارشيسم شناخته شده است. ماركس در اواخر 1845 جهت آگاهي جبهه هاي مختلف كمونيستي و سوسياليستي در كشورهاي مختلف اروپايي از فعاليتها و نوشته هاي يكديگر و نتيجتاً شناخت وضعيت سياسي اقتصادي آن كشورها و تشكيل جبهه اي فراگير كمونيستي آغاز به انجام مكاتباتي با چهره هاي شناخته شده آن كشورها نمود. نهايتاً پس از نامه نگاري هاي ذيل و ادامه يابي اش، ماركس و پرودون با يكديگر در پاريس ملاقات ميكنند. اما نتيجه اختلاف نظرهاي گسترده اي ست كه با پاسخ يك نامه ماركس به پرودون اين همكاري خاتمه ميپذيرد. ماركس در جواب نوشته پرودون تحت عنوان "سيستم تناقضات اقتصادي، يا فلسفه فقر"، متني مينگارد تحت عنوان "فقر فلسفه" كه هم در نوشتارش و هم در عنوان نوشته اش پرودون را مزحكه ميگيرد. اين دو نوشته و خصوصا پاسخ ماركس، آغازي ست بر اختلاف نظرهاي گسترده تر ميان آنارشيستها و حذب ماركسيستهاي اتحاد كارگران بين الملل. دو نامه زير، بعنوان نامه هايي تاريخي آغازگر اين رابطه تاريك اند.

لینک مستقیم به سایت اثر برای خواندن متن کامل نامه نگاری مارکس و پرودون

  نويسش: پيمان      



[درآمد: در حين جستجو پيرامون "فمينيستهاي راديكال نيويورك" به اين مانيفست برخوردم. اين مانيفست توسط فمينيستهاي راديكال نيويورك (ماري ان مانهارت و فلورنس راش) و به سال 1971 نگاشته شده است. در اينجا منظور از واژه "مشترك" در عبارت "تجاوز جنسي مشترك" اشارتي ست به "مشترك بودن تجربه زيستي زنان آمريكا". فمينيستهاي راديكال نيويورك شاخه اي منشعب شده از نسل اول فمينيست هاي آمريكايي هستند كه به آنها "زنان راديكال نيويورك" ميگفتند. از متنش بدم نيآمد. كوتاه است متن؛ و البته، شناخت مناسبي از آمريكاي دهه هفتاد و هشتاد، از ديدگاه هاي نظريه پردازان فمينيست راديكال و نيز از سير تكامل اين آگاهي به خاننده ميدهد. ضمنن تمامی عبارتهاي درون كروشه و پانويس ها افزوده خودم (مترجم) هستند.]

 

اين تصادفي نيست كه فمينيستهاي راديكال نيويورك، بواسطه افزايش آگاهي، دريافته اند كه تجاوز جنسي يك بدشانسي شخصي نيست بل تجربه اي ست كه توسط تمام زنان، در شكلي يكسان يا متفاوت، به اشتراك گذاشته شده است. وقتي بيش از دو انسان از ستمي يكسان رنج برده اند مشكل ديگر شخصي نيست بل سياسي ست - و تجاوز جنسي مسئله اي سياسي است.

در ژانويه 1971، در سخنراني [مرتبط با] تجاوز جنسي كه توسط فمينيستهاي راديكال سازماندهي شده بود، زنان شروع به بازگويي عمومي داستانهاي خود كردند. يكي از زنان آئين تشريفاتي "شلواركني (depantsing)" را بياد ميآورد كه در آن پسران مدرسه ابتدايي به زور شلوار زيرين دختران كوچك را درميآوردند؛ زني ديگر توسط يك متخصص بيماريهاي زنان مورد تجاوز جنسي قرار گرفته بود، كه تصادفاً، دوست صميمي مادر قرباني [جنسي] بود؛ به زن ديگري توسط روانكاوش گفته شده بود كه در مقابلش بعنوان بخشي از "درمان" استم،ناء كند، و هنوز، در راه بهبود روان رنجوري (neurosis) او، رابطه جنسي با درمانگر او دارد. زناني آنجا بودند كه توسط شوهران خود مورد تجاوز جنسي قرار گرفته بودند، در خيابان توسط غريبه ها، در بعضي روزها توسط سارقان منازل، و ساير نمونه ها. يك زن، يك قرباني آشنا، اختگي را بعنوان مناسبترين تنبيه براي تجاوزگر جنسي پيشنهاد داده بود، و پيشنهادش با تشويقي جنون آميز توسط تقريباً تمامي حاضرين زن تائيد شد.

آيا تمام اين زنان در خيابان توسط غريبه ها مورد تجاوز جنسي قرار گرفته بودند، يا اينكه آنجا چيزي در ارتباط شان با مردان وجود داشت كه به آنها فهمي غريزي از مفهوم تجاوز جنسي داده بود؟ آيا ممكن است كه مرد ميانسال براي يك تجاوزگر جنسي بودن برنامه ريزي شده باشد؟

وقتي فمينيستهاي راديكال كنفرانس تجاوز جنسي را در آوريل 1971 برگزار كردند، دسته اي از اطلاعات كه تجاوز جنسي را از نقطه نظر سياسي، اجتماعي، و روانشناختيِ قربانيان اش بررسي ميكردند شروع به گسترش يافتن نمود. بنيادي ترين آشكارسازي اين بود كه متجاوزهاي خشن جنسي و دوست پسرها/همسران يكسان هستند. دوست و عاشق، همه شان، همين كه [آن] "دوست" در خيابان پرسه ميزد، مرتكب تجاوز جنسي ميشوند.

مرد استانداردهاي برتري (نرينه) و پستي (مادينه) را اختراع كرده است. با عدم حمايت [يا ناهمسويي] با واقعيت چنانكه اين ايده نيز اينگونه است، مرد همواره بي قرار است و  توسط اين امكان تهديد ميشود كه زن يك روزي تمامي حقوقش را از بشريت دادخواهي خواهد كرد، لذا مرد راه هايي يافته تا زن را بنده سازد. مرد با زن ازدواج ميكند، و بواسطه [نظام] خانواده، زن را بعنوان همسر اسير خودش و بعنوان مادر اسير فرزند او [1] ميسازد. مرد زن را درمانده و وابسته ميسازد، زن را مجبور ميكند تا هر وقت به كار (labour/labor) او نياز داشت كار (work) كند [2]، ايزوله اش ميكند، كتكش ميزند، (به لحاظ فيزيكي يا رواني)، و بعنوان اثباتي نهايي بر قدرت خود و [نيز] پستي زن بعنوان يك مايملك [3]، يك چيز، يك تكه گوشت، به او تجاوز ميكند. عمل تجاوز جنسي مبينِ منطقيِ رابطه يِ ضروريِ كنونيِ ميان زنان و مردان است.

[پس] اهميت دارد كه ترم هاي فمينيستي براي آزادسازي زنانه بررسي گردند. [4]

 

ماري ان مانهارت (Mary Ann Manhart)

فلورنس راش (Florence Rush)

جولاي 1971

 

[1] : نكته جالبي ست؛ و بنظرم ميتوان با اليناسيون ماركس متناظرش ساخت؛ يعني خودم متناظرش ميكنم: نويسندگان اين مانيفست مينويسند "بعنوان مادر اسير فرزند او"؛ و اين "او" همان شوهر است؛ يعني وضعيت (باز)توليد (لذت) و زيست را در چنين خانواده اي و تحت چنين نظامي كاملن فالوس مدار ميدانند؛ بطوريكه "فرزند" از "مادر" در اين وضعيت "بيگانه" است. اگر تناظر اوديپي مادر=ابزار آلات توليد و پدر=ارباب و فرزند=كارگر را درنظر بگيريم؛ و كودك را در دوراني كه "وابسته به خانواده و خصوصن مادرش" است را وضعيتي "كالايي" از "توليد مادرانه" فرض كنيم، اين"كودك" كه از "مادر" بيگانه شده است انگاري "كارگر" با "ابزار آلات توليد" بيگانه گشته يا "كالا/كار" كه بيگانه از "كارگر" است. يعني ارتباط متناظر ماركسيستي دارند ايندو؛ يا ميتوانيم خودمان اينگونه بسط اش دهيم چراكه به هيچ وجه بنظرم نميرسد اين طيف از نويسندگان چنين شعوري هم داشته باشند!

[2] : labour دقيقن همان كار طاقت فرساي كارخانه اي (كارگر كار صنعتي در نظام بازار آزاد) يا كار طاقت فرساي آشپزخانه اي (كارگر كار خانگي در نظام خانواده) است اما work در مفهوم "كار ناشي از فراغت" يا "كار پس از كار طاقت فرساي مذبور" بكار ميرود.

[3] : "مايملك" بودن زن براي مرد همان وضعيتي ست كه من از آن در مقاله ام (روسبيگري بدن، روسبيگري انديشه) به "روسبي يك جايي" كه ميتوان هزاران بار به آن تجاوز كرد اما هنوز در مالكيت فالوس مدار مرد باقي بماند ياد كردم. وضعيتي از "مالكيت خصوصي بر لذت" متناظر با "مالكيت خصوصي بر ثروت" و "مالكيت خصوصي بر نوشتار" است كه بترتيب سه قلمرو "نظام خانواده، نظام بازار آزاد و نظام دانش" را شامل ميشود. كه در همان مقاله مذكورم به مالكيت خصوصي بر نوشتار و لذت اشاراتي كردم.

[4] : اين جمله صحيح است اما بنظر من شديدن ناقص نيز هست. به همان اندازه اي كه كمونيست هاي كلاسيك، مرتجع و گند گرفته و البته نمونه هاي جديدتر آن "رهايي" را تنها در "تسخير ابزارآلات توليد" ميدانند، اين دسته از فمينيستها (و البته تقريبن تمام گونه هاي مختلف نظري آنها كه تاكنون خانده ام!) نيز "رهايي" را تنها در آزادسازي جنسيتي ميدانند؛ درحاليكه هر دو دسته كاملن برخطايند. "رهايي" وضعيتي ست كه در آن، نه فقط "ثروت با تسخير ابزارآلات توليد" يا "لذت با آزادسازي جنسيتي"، كه هر سه سويه توليد يعني "ثروت، لذت و دانش" بايد آزاد گردند.


 

Source :

www.americancivilrightsreview.com/docs-nyradicalfeministsrapemanifesto1971.htm

 

  نويسش: پيمان      



كوتاه درباره شاعر (بهمراه توضيحات واقعن ضروري):

گري اسنايدر (Gary Snyder / 1930) از جمله معروف ترين شاعران موسوم به مكتب سانفرانسيسكو  ميباشد (شاعراني چون لارنس فرلينگتي و لو ولش) كه بعدترها با جريان موسوم به "نسل بيت" (شاعراني چون گينزبرگ، كراوك، كورسو، اورلوفسكي) در هم ميآميزند. اسنايدر شديدن تحت تاثير والت ويتمن بوده، جايزه پوليتزر را هم برده، در هفتاد و هشت سالگي بهترين شاعر آمريكا شناخته شده و اكنون استاد دانشگاه كاليفرنياي ديويس است.

فرصت اگر داشته باشم درباره تفاوتها و خاستگاه هاي ايندو سبك توضيح ميدهم؛ چون وقتي در اينترنت بدنبال اسم اين شاعر ميگشتم در ميان حجم بالايي از وب نوشته هاي مرتبط با اين شاعران و اين سبكها، هيچ كجا روايت درستي نديدم - هيچ كجا نديدم اسمي از مكتب سان فرانسيسكو برده باشند، در بهترين حالت محل تولد اين شاعر اين شهر عنوان ميشد و سريعن همه سايتها اين شاعران را به نسل بيت ارجاع ميدادند، (از جمله چند سايت ادبي پر بازديد! / روزنامه اعتماد ملي / و خيل مدعيان ادبي ديگر كه پذيراي انتقاد نيستند؛ چه برسد به پتك) - چراكه هر يك از روي دست ديگري دزدي كرده بود، اين وسط هم گويا هيچكس از خودش چيزي نداشت. 

سالهاست شعر شاعران بيتي را ترجمه ميكنم، پيش از آنكه يك كتاب شعر از اين شاعران در ايران منتشر شود؛ اما چه كنم كه به دستگاه هاي انتشاراتي رسمي وصل نيستم. گرچه همين روزها اولين كتابم (بصورت مشترك) از چارلز بوكفسكي به نام "دختري با دامن كوتاه، بيرون پنجره اتاق من، انجيل ميخونه" از نشر شعر پاريس منتشر ميگردد. كتابي كه متعلق به بيش از سه سال پيش است و داستان عدم انتشارش در انتشاراتي هاي رسمي داستاني دارد كه در مقدمه كتاب اندكي اشاره كردم.

اما اهميتي ندارد اين منتشر نشدن ها. بقولي به چيزمان هم نيس. خاست من همواره اشتراكي شدن است، اشتراكي بودن است. اينها را ميگذارم همينجا بخانيد يا اگر گسترده تر كار كردم و مجوز رسمي نگرفت، همچون بوكفسكي، ميدهم يك ناشري در اين فضاي سايبر منتشرش كند. در هر حال، زياده ميگويم، اما حرف آخر اينكه هيچگاه به ترجمه يك اثر، خصوصن شعر و باز خصوصن شاعران نسل بيت، خيلي دلخوش نبوده ام، يعني كار عبثي ست اين ترجمه ها، چراكه كيفيت و كميت نوشته اصلي بكلي دستخوش تغييرات حاصل از زبان فارسي و زبان الكن مترجمانش ميشود، اما كاري نميتوان كرد. نميخاهم اين ترجمه ها فقط در ذهنم تازه باشند و البته در كنج هارد كامپيوترم خاك بخورند. فعلن اين سه شعر زيبا را از گري اسنايدر عزيز بخانيد.

 

يك. اونجا كسايي هستن كه عاشق كثيف شدنن

 

اونجا كسايي هستن

كه عاشق كثيف شدن و رديف كردن چيزان.

اونا اولِ روشنيِ روز قهوه ميخورن،

آب جو بعد از كار.

 

و اونايي كه تميز باقي ميمونن،

فقط از چيزا تشكر ميكنن،

سرِ صبحونه اونا شير دارن

و شربت در شب.

 

اونجا كسايي هستن كه هر دو كارو ميكنن،

چاي مينوشن.


دو. بخاطر لو ولش در يك بارش برف

 

بارش برف در مارس:

زيرِ سوسويِ سفيدي دارم نظريه ميخونم

درباره تو، شعرهات، زندگيت.

 

نويسنده شاگرد منه،

حتي از من نقل قول ميآره.

 

چهل سال از وقتي ما توي يه آشپزخونه در پورتلند* با هم شوخي ميكرديم ميگذره،

بيست سال از وقتي تو ناپديد شدي.

 

تمام اين سال ها و لحظه هايش

- بيكن** نمكي، درهاي خورد شده ماشين،

شعرها حسابشونو به دوستان پس دادن،

يك آرشيو ديگه خواهد بود،

يك متن ضعيف ديگه.

 

اما زندگي تويِ آشپزخونه ادامه داره،

جايي كه ما هنوز ميخنديم و ميپزيم،

برف رو تماشا ميكنيم.

 

پانويس اين شعر:

* پورتلند نام تعداد بسياري از شهرهاي آمريكاست.

** بيكن، خوراكي ست از گوشت خوك.


سه. چگونه شاعري نزد من آمد*

 

ناشيانه

از فراز تخت سنگ هايي

شبانگاه

بسويم آمد

او ايستاده است

وحشت زده

خارج از محدوده ي آتش بازي ام

ميروم

به ديدارش

در لبه ي روشنايي.

 

پانويس اين شعر:

* اين شعر را، برخلاف دو شعر قبلي، آزادانه (بدون وابستگي به متن و شاعر) ترجمه كردم

 

  نويسش: پيمان      



 درباره مالكيت و اشتراك / توليد و تكثير آگاهي


بخشي از مقاله:

... و همسر شما كيست؟ جز روسبي اي كه ميتوانيد هزاربار به او تجاوز كنيد و هنوز بخشي از مالكيت خصوصي شما باقي بماند؟ يك روسبي "يك جايي". يك روسبي "خصوصي و اتمي". من در اينجا تنها تنوره ميل قرباني شده را ميشنوم. "لذت"ي كه در راه پدرشاه قرباني شده است. تمایز میان حوا و لیلیث از همین جاست. در تفاوت خواست دیگری بزرگ برای تصاحب یا غیر آن. باید از "مالکیت" رها شد تا بتوان از "لیلیث" لذت برد. شما هیچگاه نمیتوانید به لیلیث "دست یابید" چراکه لیلیث خارج از "مالکیت" و "خصوصی شدن" و "ترس از از دست دادن" قرار دارد. تنها در چنین لذتی ست که میل رها میگردد و از مالکیت انحصاری فالوس مدار جدا میشود. آنچه در چنین موقعیتی پدید میآید "لذت تولیدی" برمبنای "اشتراک" است و نه "انحصار". من "لیلیث" را نه فقط به دلیل شرارت اش یا آلوده ساختن دختران باکره که بدلیل "تولید وضعیتی خارج از مالکیت برای تصاحب اش" دوست دارم. وضعیتی که تنها همج،نسگرایان از آن آگاهند. همج،نسگرایانی که در جغرافیایی مشترک زیست میکنند و زبانی مشترک و شبکه ای به واسطه موقعیت واقع در آن (یعنی استند پوینت) دارند. در چنین شرایطی ست که آگاهی تولید و تکثیر میشود... .

ادامه از اينجا:

لينك مستقيم به سايت اثر براي خواندن متن كامل مقاله

 

  نويسش: پيمان      



 

تفاوتي ندارد به چه دولتي راي بدهيد يا در انتخابات شركت كنيد يا نه. آنچه اهميت دارد فهم ضرورت مبارزه از طريق الزام به تشكل يابي هاي كاملا مستقل است

تغيير واقعي در وضع موجود تنها با مقاومت ممكن است و نه انتخابات. با تشكل يابي دانشجويان، زنان، كارگران و معلمان و تغيير رويكرد هر كدام از طيفهاي موجود از حيطه محدود به خودشان به حيطه هاي ديگر همراه با تداخل و همپوشاني با طيفهاي ديگر يعني گذار از امر صنفي (كه اين واژه اساسا بمعناي صرف آن بيمعناست) به امر سياسي. از طرفي اين همپوشاني و گذار به سمت امر سياسي بايد بعنوان واقعيتي درزيست فهميده و فهمانده شود. نتيجه اينكه رهايي در الف)تشكل يابي مردمي ب)پيوند ميان طيفهاي مختلف پ)گذار به امر سياسي ت)بالا رفتن كيفيت گفتمان در سطح خرد جمعي نهفته است.

از سويي شركت نكردن در انتخابات در سطح كلان گرچه منجر به عدم مشروعيت رسمي رژيم نميشود اما تاثيرات خود را در سطوح خرد جامعه با فشاري كه در حدود اجتماعي/فرهنگي بروز ميكند نشان خواهد داد. واقعيتي كه در اين چهار سال بوضوح ديديم. از طرفي شركت كردن در انتخابات از ديد چپ سنتي بيهوده است چراكه از اين منظر تنها بايد در انتخاباتي شركت كرد كه منافع طبقه كارگر را مدنظر قرار ميدهد و چون طبقه كارگر نماينده اي ندارد و اساسا ساختار حكومت با منافع اين طبقه در تخاصم است پس بسادگي اين دسته نتيجه ميگيرتد كه نبايد در انتخابات شركت كرد.

ضمنن اين حرفها كه شركت در انتخابات خيانت است يا وجدان انساني اجازه شركت در انتخابات و راي دادن به يكي از جنايتكاران انساني را نميدهد يا زدن مهر مشروعيت به رژيم است، به همان اندازه اي چرند هستند كه موافقان شركت در انتخابات دليل خود را صرفا راي نياوردن دولت فعلي ميدانند. در موقعيت فعلي ما، شركت نكردن هم گونه اي از عدم كنش سياسي ما و راحت ترين راه براي شانه خالي كردن از فهم درست بسترهاي سياسي موجود است.

از طرفي آيا شركت در انتخابات بنفع كانديداهاي رفرميست مذهبي و نتيجتن رفرم در وضع سرشار از ريخت و پاش موجود كمكي به جهش در كيفيت موجود ميكند؟ مسلمن نه. اما آيا قابليت تغيير در كيفيت گفتمان در سطح خرد جمعي را داراست؟ تا حدودي بله. اگر به پلخانف و هگليهاي چپ او يا لنين و انتخابات 1906 نگاهي كنيم، شركت در انتخابات بنفع كانديداي رفرميست كمكي ست در جهت امكاني احتمالي براي بالا رفتن سطح خرد جمعي يعني بالا رفتن كميت در راستاي جهش در كيفيت.

چراكه حيطه واقعي مبارزه ميدانهاي مرتبط با انديشه/بدن هستند و اين ميدانها فقط با با چنان امكاني قابليت رشد در كميت خود را دارند تا وضعيت مناسب براي چنان جهشي در كيفيت فراهم شود. در هر صورت تفاوت بنياديني نميكند كه شركت كنيم يا نه. كه يك رفرميست مذهبي رئيس دولت باشد يا نه. آنچه اهميت دارد فهم ضرورت تشكل يابي / پيوند تشكلها / گذار به سوي امر سياسي / و تلاش براي افزايش خرد جمعي در دل مناسبات سياسي حكومت موجود، مقاومت در برابر اين ساختار قدرت و پذيرش داغ ناشي از امر واقعي در هر دولتي ست.

پس تفاوتي ندارد به چه دولتي راي بدهيد يا در انتخابات شركت كنيد يا نه. آنچه اهميت دارد فهم ضرورت مبارزه از طريق تشكل يابي هاي كاملا مستقل است: از سنديكاهاي مختلف كارگري گرفته تا اتحاديه صنفي معلمان و جنبشهاي متشكل و مستقل دانشجويي و زنان. همين مقاومت است كه سطح گفتمان و نتيجتن سطح خرد جمعي را افزايش داده و نويد دهنده تغيير و جهش در كيفيت موجود خواهد بود. چه حكومتيها بيايند چه رفرميستها، تنها چيزي كه رهايي از موقعيت پيشين را تضمين خواهد كرد الزام به تشكل يابي در جهت مبارزه در ميدان هاي واقعي نبرد يعني حيطه هاي مرتبط با قلمروهاي انديشه/بدن است.

 

  نويسش: پيمان      



 

آغاز اين شعر

دور باطلی ست

که مستقيم ميخورد به ماتحت شاعرش

كه تو        باشي

 

به فرمان گير ميكنم

جاده     در دست تعمير است     ميشوم

به چپ ميافتم و مسير قديم را آغاز اين شعر ميكنم

شاعر     عبور ممنوع است     ميشود

[برای خواندن ادامه شعر روی لینک زیر کلیک کنید]


ادامه مطلب
  نويسش: پيمان      



[درآمد: متن زير، فصل آغازين كتاب the vision machine اثر پل (پال) ويريليو است. از برخي مصاحبه ها و مقالاتش خوشم آمد اما مباحث كتابش انگيزه ي لازم را در من براي ادامه كار برنيانگيخت. تنها فصل اول را تمام كردم و اين بخشي از آن است.]


زماني مارمونتل گفته بود: "هنرها نيازمند شاهدند". يك قرن بعد آگوست رودين مدعي شد كه در مقايسه با تصاوير عكس گونه اين دنياي خيال است كه خواستار آشكار شدن معاني ست. طي گفت و گوهاي معروف رودين با پل گسل در بخش عصر برنز و سنت جان تعميد دهنده اظهار داشت: "من همچنان متحيرم كه چطور آن تكه هاي درشت برنز يا سنگ در حال حركت كردن واقعا ديده ميشوند. چقدر واضح شكلهاي ثابت ديده ميشوند كه در تلاش هايي هستند".

رودين متعاقبا جواب ميدهد: "آيا شما بدقت به عكسهاي ناگهاني يك مرد در حال حركت نگاه كرده ايد؟... خب، پس،... چه چيزي مشاهده ميكنيد؟"

"بنظر ميرسد كه آنها هيچ پيشروي اي نكرده اند. بطور كلي بنظر ميرسد كه آنها همچنان روي يك پا ايستاده اند و يا مايلند كه اينگونه بنظر برسند"

"دقيقا! بعنوان مثال سنت جان را بعنوان نمونه انتخاب كن. من او را با هر دو پايش روي زمين نشان دادم در صورتيكه يك عكس ناگهاني گرفته شده از يك نمونه كه حركتي مشابه را انجام ميداد به احتمال فراوان پاي عقب را همچنان بالا آمده و حركت را رو به جلو نشان خواهد داد".

و يا بالعكس پاي جلو هنوز روي زمين نيست اگر پاي عقب در عكس در همان موقعيتي باشد كه من در آن حالت هستم. دقيقا اين همان دليلي ست كه چرا نمونه موجود در عكس تصوير غريبي از يك مرد كه نگهان سكته مرده باشد را نشان خواهد داد. كه تصديق كننده همان صحبتي ست كه من درباره حركت در هنر داشتم. مردم در عكسها ناگهان يخ زده و mid-air (در هوا / معلق - م ) بنظر ميرسند حتي اگر در موقعيت خوبي قرار گرفته باشند. اين بدين دليل است كه هر بخش از بدن آنها در دقيقا هر بيست يا چهل بار از يك ثانيه دوباره توليد ميشود، بنابراين هيچگونه حركت تدريجي غيرتاشويي وجود ندارد. چنانكه در هنر نيز اينگونه است.

گسل اعتراض ميكند كه: "بنابراين زمانيكه هنر جنبش را تفسير ميكند و خود را كاملا هم وزن با عكاسي مييابد كه خود يك شاهد مكانيكي غير قابل ترديد است، مشخصا هنر حقيقت را تحريف ميكند".

رودين پاسخ ميدهد: "نه. اين هنر است كه حقيقت را ميگويد و عكاسي ست كه دروغ. در حقيقت زمان همچنان پايدار نيست و اگر هنرمند موفق به تاثيري شده باشد كه يك حركت در طول چندين ثانيه اجرا شده باشد يقينا كار آنها بسيار غيررسمي تر از تصوير علمي اي خواهد بود كه در آن زمان ناگهان معلق مانده است"


ادامه دارد...


  نويسش: پيمان      



 

1. آگاهي در فضاي وبلاگ نويسي گونه اي استم،ناست. در اين وضعيت ابژه  روشنگري به ابژه لذت تبديل ميشود و از وضعيت كارورزانه اش دور ميگردد. سايبراسپيس نيز وضعيتي ست براي تسخير موقعيتهاي جديد. موقعيتهايي براي هك كردن ذهن مخاطب، جراحي مغز پوسيده­ اش و شكنجه دادنش؛ تا شايد شك ناشي از تهوع و كثافت برآمده از اين جراحي سادومازوخيستي در حيطه نوشتار، در حيطه ميل، در بستر، او را بيدار سازد. فضاي سايبراسپيس، ماهواره و اينترنت بعنوان نمونه هاي گسترده تر آن، توانسته اند در سالهاي اخير به خطوط قلمروگذاري شده ي موجود ضرباتي حتي گه گاه مهلك بزنند. اما تداوم صرف اين وضعيت بدون توجه به "ضرورت"ي بنام "خيابان" و "الزام به سرپيچي در خيابان" و پيش از همه اينها "ضرورت بازگشت به خيابان" نتيجه اش جز ساختن موجوداتي متوهم نيست. مدعي مبارزه بمفهوم پراتيكي آن، با نقد وضعيت موجود، بررسي بافتهاي زنده يا مرده مادي در اجتماعات انساني و تسخير موقعيتهاي مرتبط با فن توليد (ثروت، لذت، دانش) در نهايت به سايبراسپيس به چشم ابزاري براي تغيير مينگرد كه اگر جز اين باشد جز مفهوم استمن،ا نخواهد داشت. آنچه در جنبش 68 آمريكا (ضد فرهنگ) يا فرانسه (خرده سياست)، جدا از نتايجي كه حاصل آمد، بوضوح قابل رديابي ست كاربست انديشه در مهمترين، پرخطرترين و از قضا "ضروري" ترين موقعيت ممكن است: "خيابان". آگاهي و مبارزه صرف در فضاي سايبراسپيس بدون توجه به "الزام خياباني شدن" مبارزات فقط تلاشي است براي تشكيل امپراطوري شناخت شناسانه خود با انتقام از واقعيت موجود و انتقام از ناتواني در تغيير واقعي شرايط مادي زيست جوامع انساني. استمنائي كه از پشت كوه براي ميدان واقعي مبارزه ايده ميدهد.

2. كنش سياسي در ايراني مفهومي "جدا" يافته است. انگار امر سياسي امري غيرشخصي ست. انگار امر صنفي، فرهنگي، اجتماعي، خواست معلمان يا كارگران براي تشكيل سنديكا سياسي نيست. كنشگران سياسيِ اين روزها ابتدا اقدام به تفكيك امر سياسي از امور ديگر كردند و بشكي مزحك در دانشگاه ها فرياد زدند: "اعتراضات ما صرفاً صنفي است. ما سياسي نيستيم. جان مادرتان بگذاريد بخاطر امر غيرسياسي تحصن كنيم. تو رو خدا دركمان كنيد كه ما ميخواهيم كيفيت غذا بهتر شود و آقاي x جايش را به آقاي Y بدهد". اين بخش كه متاسفانه گسترده ترين طيف دانشجويي ايران يعني جريان مرتجع ملي-مذهبي تحكيم وحدت نماينده آن است پس از فضاحت فراوان در جريان هشت ساله اصلاحات اكنون بدنبال همين تفكيك حوضه هاست. بدنبال "خواست محوري" ست. اين تفاوتگذاري ميان امور جز عدم فهم مناسب از جامعه مادي، كنش در زيست، تاريخ و جهش در آن نيست. كنشگر خواسته محور نهايتاً با ارضاي خواستهايش ارضا خواهد شد. در واقع او هيچ دركي از كليت ساختاري موجود ندارد. متوقف شدن خواست در حدود قلمروگذاري شده را نميبيند. راستي آيا خواست محوري جز مشروعيت بخشيدن به مفهوم پدر است؟ حركت در مثلثي اوديپي نيست؟ انتظاري از هيچ مجموعه اينچنيني نميتوان داشت. چراكه او بمفهوم خيابان بي اعتناست.

3. پلخانف در ايدئولوژي آلماني مثال جالبي دارد: "آب طي روند سرد شدنش نه بتدريج كه ناگهان يخ ميبندد". يعني در عين تغيير در كميت و بتدريج (مثلا چاقتر شدن/ سردتر شدن/ Xتر شدن) خواه ناخواه ما نيازمند تغيير در كيفيت هستيم. و اين تغيير در كيفيت با مفهوم جهش ناگهاني قابل فهم است. آب با سردتر شدن ناگهان يخ ميبندد. يعني از موقعيت و كيفيت قديم به نام آب به موقعيت جديد و كيفيتي جديد به نام يخ وارد ميشود. اين پديده طبيعي در امور انساني نيز كاملا صادق است. انقلاب جهشي ناگهاني و گريزناپذير از كيفيت قبلي به كيفيتي نو در طي مسير رشد كميت است كه در آن روند تدريجي تغيير در كميت قطع ميگردد. كيفيت جديد همان تسخير موقعيتهاي توليدي و دگرگون ساختن بنيان مادي جامعه است. اما كجاست فعاليني كه چنين فهمي از تاريخ و دنياي مادي انسان ها داشته باشد؟ با استمنا در وبلاگستان و كنش سياسي بمفهوم امري "جدا" هيچ انتظاري نميتوان داشت.

4. فعالين حقوق بشر نيز جز گوز گوز كردن در فضاي رسانه اي هيچ نكرده اند. مدعياني كه كارشان تنها بيانيه دادن و غر زدن است. شيرين عبادي هم پس از حضور در بي بي سي فارسي چه چرندياتي كه نگفت. بي تفاوتي از نوع كنشورزانه اش نسبت به نگراني هاي او در باب عدم امنيت جاني در ماه هاي قبل را تنها با يك هيچ اتفاق نشان داد. نميتوانست اعتراض عملي كند؟ نميتوانست تك نفره تحصن كند؟ نميتوانستند مجموعه فعالين حقوق بشر اعتراض عملي راه بياندازند؟ فقط بلدند پشت كامپيوترهاي خانگي شان افسوس بخورند و هاي هاي كنند. مشكل از اينجاست كه اين گوسفندان از همه جا بي خبر، كنش و جهش را به بيانيه دادن و توهم مبارزه آن هم در فضاي سايبراسپيس عوضي گرفته اند. اين دسته از گوسفندان بقول نادر فتوره چي گرامي فقط بلدند هر روز اينباكس خود را چك كنند، بيانيه هاي مختلف آن هم با زباني محافظه كارانه بنويسند، پتيشن اعتراض به حكم زندان فلان فعال را امضا كنند، در مورد توده ناآگاه افسوسها بخورند و شب در شبكه هاي ماهواره اي سخن از اعتراض به وضعيت موجود سر دهند.

 

پايان : حدود قلمروگذاري شده فقط با مبارزه و تزريق آگاهي در فضاي سايبراسپيس دگرگون نميشود. "خيابان" و "ضرورت" كنش در آن، در جهت جهش از كيفيت قبلي و رسيدن به كيفيت جديد كه در طي مسير تغيير تدريجي در كميت است، راه رهايي را روشن ميسازد. اين موضوع فقط با فهمي پراتيكي از تاريخ و خواست تغيير در وضعيت واقعي انسانهاست كه مشخصتر ميگردد. خواست محوري و جداسازي مفهوم سياست از شرايط درزيست انسانها و عدم توجه به يگانگي عينيت و ذهنيت، وضعيتي ست كه مدعيان كنش سياسي در ايران به آن دچار گشته اند. يك توهم از تغيير در حدود قلمروگذاري شده موجود كه با حذف مفهوم خيابان و ضرورت بازگشت به آن و ناديده گي هر رخداد به مثابه امر سياسي بوجود آمده است. در چنين وضعيت مزحكي چپ تنها پايگاه مبارزاتي قابل اعتناست.

 

  نويسش: پيمان