ما آوازخوانی سرودهای جهالت برآمده از ناآگاهی را به پایان نبرده ایم؛ این امر هیچ از اختگی یا ادیپ نمیداند، همچنانکه هیچ از والدین، خدایگان، قانون، و فقدان نمیداند. جنبشهای آزادیبخش زنان صحیح است که بگویند: ما اخته نیستیم، پس شما ب-گا رفته اید. / دولوز و گتاری / از کتاب: ضدادیپ.
تاريخ پيش ميرود، اگر چه، جدا از آنچه ما درست يا غلط بدانيم، پيش ميرود. من اميدوارم كه [تاريخ] بسوي براندازي سيستم دو سويه ی جنسيت پيش برود. چراكه اين مردان نيستند كه تباه شده اند، هر چند [تباه] شده اند؛ اين سرتاسر سيستم است. سرتاسر سيستم تفكر دوگانه انگار. من فكر نميكنم كه هيچكدام از ما مخالف باشد كه ما، بعنوان زنان، تباه شده ايم. / کتی آکر / از مقاله: پاراگرافها.
سیاست تمرین قدرت نیست. سیاست بایستی در ترمهای خودش معین گردد، [یعنی سیاست] بمثابه حالتی از عمل انجام شده توسط گونه ی مشخصی از سوژه و [نیز] مشتق شدن از شکل بخصوص خرد. این رابطه سیاسی ست که به انسان اجازه میدهد پیرامون امکان یک سوژه (یا سابژکتیویته) سیاسی بیاندیشد، چراکه دیگر روشهای پیرامون این امکان، چنین اجازه ای را نمیدهند / ژاک رانسیر / از مقاله: ده تز درباره سیاست.
توضیح: این کتاب را اکثر مترجمین "درباره ی حشیش" ترجمه کرده اند. اما این روزها که پاره هایی از کتاب به دستم رسیده است و مشغول خواندن گاه و بی گاه آن تکه پاره های ناقص هستم عنوان "روی ِ حشیش" شدیدن به حال و هوای نویسنده و کتاب بیشتر میخورد. بنظرم تنها با مصرف حشیش و ورود به دنیای بنیامینی ست که میتوان به حال و هوای رخ دادن متن نزدیک شد و معوج گونگی ها و چندپاره گی ها و حفره مندی های متن و ذهن آشوبناک بنیامین را بهتر بازشناخت. حتی در تک جمله ها، پاره ها و پاراگراف های این کتاب، اندامهای یکتا اما متفاوت سوما (بمفهوم بدن یک ارگانیسم) تشکیلات نظاممند درون بدن/متن را به بهترین شکل به نفع میل پیاده سازی میکنند تا نوشتار/میل بسوی چندگانگی و اشتراکیتی جامعه گرایانه اما با حفظ تفاوت های فردی و نتیجتن بدنی بدون اندام روانه شود. سعی میکنم هر چند روز یکبار تکه هایی از این کتاب یا کتابهای دیگر را بصورت کوتاه و پاراگراف گونه در همین بلاگ منتشر کنم تا از خمودگی اش خارج شود.
"احساس ضعف میکنم" و "خودم را ضعیف میدانم". این جمله ها تمایلهای ِ متفاوت ِ رادیکالی هستند. شاید جمله اول واقعن بتنهایی بار مشروب ِ پانچ را بدوش میکشد. اما روی ِ حشیش فرد میتواند منحصراً درباره قاعده جمله دوم حرف بزند و شاید، با وجود "زندگی ِ درونی (inner life)"ای که تشدید شده است، این وضعیت توضیح بدهد که چرا حالت چهره بدون ِ قوت گشته است. تفاوتِ میان این دو تمایل بایستی تحقیق گردد
وابستگی، تمایز. احساس ِ رشدیافتگی ِ بالهایی کوچک در لبخندهای ِ کسی. لبخند زدن و ولو شدن مرتبط هستند. فرد در میان دیگر چیزها احساس ِ برجسته شدن دارد چراکه فرد خودش را چنان تصور میکند که گویی واقعن او در هیچ چیزی عمیقن درگیر نشده است: هرچند او عمیقن بدنبال کاوش اطلاعات میرود، [اما در واقع] همواره به سرحدات میرود. همچون گونه ای از رقاصی ِ باله ی ِ عقل.
اندیشه، اندیشه را از روی اکراه و بشکلی کسل کننده تعقیب میکند.
توضيح: عبدي بهروانفر خواننده موسيقي راك-بلوز، فولك-راك و كانتري است. از نظر من، در ميان انبود گروه هاي اينچنيني، كيفيتي بكلي متفاوت دارد. سه متن نخست از چهار متني كه ايتاليك شده اند، گفته هاي خود اين خاننده، نوازنده، آهنگساز و ترانه سرا هستند كه از مصاحبه ي او و گروهش با راديو فردا بمناسبت انتشار آلبوم اول گروه ماد پياده سازي كردم. امكان دارد قسمتهايي بدليل عدم وضوح شنيداري يا غليظ بودن بيانمندي و لهجه ي وي اشتباه به گوش من رسيده باشند اما سعي كرده ام اين اشتباه به حداقل خود برسد. ضمنن ميتوانيد از اين لينك به سايت عبدي بهروانفر و گروه ماد وارد شويد. كليه آثارش، صوتي و تصويري، در همين سايت قابل دانلود هستند. پيشنهاد من، آهنگ هاي لالايي، اجازه، توپ توپ يا خرگوش باهوش، فرياد فشرده، و زديم به خونش ميباشد.
... راك وظيفه اش اينه كه به دور و برش نگاه كنه، معترض باشه به دور و برش، وظيفه راك اركستر جمع كردن نميدونم حالا دو و چهار رو بكني شيش و هشت، شيش و هشت و نميدونم بكني فلان اينا نيس، شما ميتوني با يه ستار با يه تنبك راك بزني، با يه بيس با يه ساز دهني راك بزني، مهم اينه چي داري ميگي، راك اونجايي جدا ميشه از، خودش رو جدا ميكنه از موسيقيهاي ريشه اي خودش جز و بلوز و كانتري كه اين وظيفه رو انجام ميده، نحوه ي خوندن، يكي از چيزهايي كه مثلن خيلي بهش توجهي نميشه توي موسيقي فولكلرويك ايران اين بخشي ها زماني كه ساز نميزدند تفنگ ميساختند اينا آدمهاي اصلن كلن جنگجويي بودند، آدمهايي كه كنار بيان با قضيه نبودن،... / عبدي بهروانفر - مصاحبه با راديو فردا - بدون تغيير بيانمندي
يكم. عبدي، قلاب است! قلب ميشود. قالب نيست. هوش نميدهد، هوش ميگردد؛ و موش در سوراخ هاي ميل. عبدي دست يابي يك كارگر است به ابزار آلات توليد. ثروت/لذت/دانش سه نمود از توليدند. اگر بدانيم در پروژه عظيم ساخت انسان آگاه از ارزش مصرف خود، با ماترياليسم تاريخي ثروت از چنگال نظام بازار آزاد و با ماترياليسم نوشتار دانش از چنگال نظام آموزش، و با ماترياليسم جنسيتي لذت از چنگال نظام خانواده رها ميگردند؛ عبدي آزادسازي ميل و توليدلذت در وضعيت آخر است. عبدي فراغت خارج از كار اضافي يك كارگر است! آنجه كه از كار طاقت فرساي انسان جامعه طبقاتي گسسته است. يك وقت آزاد براي كسب لذت / توليد لذت / لذت اشتراكي و سرايتي / نمونه اي از ماترياليزه كردن جهان در حيطه ميل / گسستي از حيطه خصوصي ميل و پيوندش با حيطه عمومي سيلانهاي ميل.
... سنگ قبر هر كاره اي بود توي مشهد كه ما دزديديم، اسم پسره بوده غضنفر، سال ها اين سنگ قبره همراه من بود، همه جا ميبردم اين سنگ قبره رو، آره، يك سنگ قبر كوچيك هر كاره، سنگه خيلي قشنگ بود، و اتفاقن توي جووني هم طرف مرده بوده، چون نوشته بود اي گلشن باغ جواني و ... ، والا سنگ يه جورايي جدا شده بود از قبرستون، يه جاي پرتي هم بود، فقط چهار تا كلمه ميگم، آقا غضنفر قبرت كجايه، درخت چوبي رو موريانه خورده، توضيح اينكه يه درختي بود كه من اوايل كه اومده بودم مشهد وضع مالي ام خوب نبود، درخت به-اي بود من دو سه ماهي از به اون درخت ميخوردم، بعد درخته خشك شد، همين، من هر چي كه ميديدم اون زمان دور و بر خودم همينا بود، در ادامه اش حسرت رطب نداريم، شعري بود كه مال مصطفي ياوري بود، مصطفي بيست و هفت سالش بود، روز تولدش مرد، ...، واسه هيچكي تب نداريم، ناخون رو بكش رو شيشه، ما اصلن عصب نداريم، .... / عبدي بهروانفر - مصاحبه با راديو فردا - بدون تغيير بيانمندي
دوم. در اينجايي كه من ايستاده ام، در آثار عبدي، توليدي را ميشنويم كه ديگر نشان از تنوره ميل قرباني شده و اساطيري نيست اما از همانجاها ميآيد. (مگر ميدان زيست كنوني مان جهان طبقاتي نيست و مگر جهان طبقاتي اوديپي نيست؟) بوي تنبور حاج قربان و كمانچه بهادري دارد اما عبدي در خارج اين ميدان زيست اوديپي ايستاده است. يا حداقل در تلاش براي تخريب اين وضعيت در-زيست ماست. آيا او مشغول به شغل شريف پدركشي ست؟ آيا در ضديت با اين زيست اوديپي گام برداشته است؟ صراحتن تاييد ميكنم كه بلي. جايي كه ديگر همچون شاعران در بستر خودارضايي نميكند. عبدي دقيقاً لحظه اي ست كه بنده توليد ميكند: نقش زهدان حذف ميگردد و پدرشاه خفه ميشود. عبدي يكسره ايجابي ست. اثباتي ست. بقول دلوز ميل بمفهوم بنيادينش يعني انقلابي و توليدگر. عبدي از منطق هاي پوچ دلالتي پيروي نميكند بلكه يكسره سرايتي ست. از صوت به كلمه از كلمه به كله از كله به نمايش از نمايش به ويروس از ويروس به انگل از انگل به اندام هاي انديشه گاني و اندامي سرايت ميكند. او و محصولاتش يكسره متفاوت و غيردلالتي هستند.
... اين لهجه، اين جغرافيا رو بايد يه توي كار نشون داد ... / عبدي بهروانفر - مصاحبه با راديو فردا - بدون تغيير بيانمندي
سوم. آثارش همچون فرانسيس بيكن از كله بيرون ميريزد. ليز ميخورد و ميريزد. ميتركاند. كج و معوج ميكند. گوشتهاي اضافي هستند همچون مرد فيل نماي لينچ. اندامهاي دوست ناداشتني براي توده ها و زيست اجتماعي شان. آنها هيچ علاقه اي به چفت شدن به اتصالات بزرگتر چون پيكره ي اجتماعي و جهان اوديپي شان ندارند. اين گوشت هاي بيرون زده ي بيكني و اين اندامهاي غيرطبيعي و متفاوت را هيج دستگاه شناسايي كننده و قلمرو سازي ياراي شمارش نيست. آنها يك اضافه اند. اضافه اي براي نظام هاي اجتماعي كنوني. تنها راه براي قلمروسازي آنها نابودي آنهاست. چرا كه از رمزگان و خوانش معمول جوامع كنوني تبعيت نميكنند. آثار عبدي گوشت اضافه اي ست كه توده ها نميخواهند كه بشنوند و از شنيدنش منزجر ميشوند. من عاشق چنين وضعيت ساديستي اي هستم. چراكه عبدي بدل گشتن نوشتار ساديستي به آواي ساديستي. چه كسي ست كه تاكنون چنين آوايي را از كله گزرانده باشد؟
زمان بر دست كشيده است / بر نوك اين قلمستان قاضي / زير آب تو، من كجا؟ تو كجا؟ / تو طلايي، من جوينده / رسيور يك دست آنجا / از سوراخ كي،رم من ديدم راه كو،نت / سوراخ آن كو،نت را / كه وزنه اي به خا،يه ام افزوده اند / ماكزيمم بود / رضازاده ورداشت و كه گرفت مجوز را و وز را / وز را / وز را / وزرا / وزرا / ... / ببين سانسور را كه خوشت ميآيد / من سيريدم تو نديدي / من سير ريديم تو نديدي / ... / بسته بندي مغز من تركيد / اين كل كل كل كل للم ه للم مه للم ه لمه له له له له له له له له / قرمزي پ،ريود تو را نخواست / تو كه بازي قاضي / من كنده ام از اين بازي / اي گنده دماغ خلوك تفسير ته كفگير چون ريق شتك خورده به اين زمان / اي اوختاپوس / اي كومولوس / اي نيمبوس / اي استراتوس / اي ديو،س / اي ديو،س / مخ من در شط صدات تفت داد كمك را و كيك را و تف كرد بر اون خيك شيش بالشت ات / ... / عبدي بهروانفر - آهنگ اجازه
چهارم. براي ديدن/خواندن/شنيدن عبدي به اجازه نيازي نيست. به هيچ مجوزي هيچ ميلي گير نميكند! هيچ مجوز را مجوز را مجوز را .. وز وز را... وز وزي كه به وز وز زنبور ميماند اما رمزگاني ديگرگونه دارد كه با هيچ ماشين كدنويسي و رمزنگاري و هيچ كليد ماتريكسي و شاه كليدي باز نميشود. هيچ كليت علامتي. وز وزي كه به جير جير جيرجيرك كافكايي-دلوزي شباهت دارد. كافكاي درون قصر و دالانهايش. براي همين است كه قابل فهم نيست. عبدي بحران بازنمايي ست. نه پسامدرنيسمي، چراكه چنين نگره اي تنها بازنگاري سلطه است و رهايي بخش نيست؛ عبدي ارجاع به مدرنيسم بمعناي مطلقن مدرن بودن و ضرورت مدرن بودن است. در اينجا هيچ منطق مبادله اي در كار نيست. عبدي به مخاطب نيازي ندارد. پس خودار،ضاگر نيست. پس برشتي نيست. چراكه پر،يود قرمزي تو را نميخواهد. ماترياليزه ميكند! يقه پدرشاه را ميگيرد وقتي كه همش گيره بابات گيره بابات گيره. عبدي يكسره چيز ديگري ست.
توضيح: اين اثر، هم اولين كتابي ست كه ترجمه كردم و هم اولين كتابي از من است كه منتشر ميشود؛ البته سه سال پيش ترتيب نويسنده و كتابهايش (و نويسندگان مرتبط و نزديك با اين فضا) را دادم؛ اينكه چرا اكنون منتشر ميشود داستاني دارد كه به اندكي از آن در مقدمه كتاب اشاره كرده ام. اطمينان شخصي ام ميگويد بدليل آنكه مترجمين اين كتاب (كه من و دوست عزيزم، نيما مهر، باشيم) قبل از آنكه بخاهند مترجم شعر باشند، با شاعر اثر و دنيا و ذهنيت و زيست اش، زيسته اند، پس، كيفيت اين كار، هر چند سال ها از آن گذشته باشد، اما آنگونه است كه تاكنون در نمونه هاي مزحك موجود رويت نشده، و نشان از زيستي ديگرگونه دارند. كتابهايي كه از بوكوفسكي در اين سال ها منتشر شده اند (خصوصن شعر) هنوز تكليف خودشان را با متن/ نويسنده، با سانسور شدگي/ اورجينال بودگي، با ادبي/ محاوره اي، با ساده نويسي/ مهمل گويي معلوم نكرده اند. نه آنها ارزش نقد دارند و نه من حوصله چانه زني؛ كار متفاوت، متفاوت است و به هستي سويه هايش هيچ نيازي هم ندارد. خودتان بخانيد اثر را. كيفش را هم خاهيد برد! ضمنن، از پرهام شهرجردي گرامي هم ممنونم كه امكان انتشار اين اثر را فراهم نمود. پايين تر، بترتيب، اطلاعاتي درباره كتاب، مقدمه كتاب و لينك دانلود/دريافت كتاب را مشاهده خاهيد كرد.
اطلاعات كتاب:
دسته: گزيده اشعار
پديدآورنده: چارلز بوكوفسكي
نام كتاب: دختري با دامن کوتاه، بيرون پنجره ي اتاق من، انجيل ميخونه
پچواك: پيمان غلامي / نيما مهر
ناشر: نشر شعر پاريس
چاپ: خرداد ماه 1388
كميت: 140 صفحه / 2.4 مگا بايت
از مقدمه اثر:
پذيرش خطوط سانسور براي انتشار يك اثر، تن دادن به تجاوز قدرت است به ماتحت؛ و تائيد قدرت تجاوزگر آن. چنين موجودي كه خطوط سانسور را پذيرفته است، خود تجاوزگري خواهد بود بي رحم. تن دادن به هر شكل، به انتشار زوركي اشعار در بازار رسمي (!) نشر كتاب، قرار گرفتن در حدود قلمروگذاري شده، قابل شناسايي، قابل شمارش و قبول قدرت تخريبگر فالوس در زيست خود است. هم اكنون نيز اين فالوس تا ماتحتمان را جر داده و تحتمان تخت شده است؛ اما راه حل نيز روشن است: داستانهاي پرنسس و سرباز / ليلي و مجنون / شاهزاده و گدا / يوسف و زليخا / و نمونه هاي مشابه را بايد قبر كرد. يعني دوآليته هاي مبادله و قرباني گري در حيطه انديشه و بدن را بايستي دو دستي دور ريخت. چرا كه مبادله اساساً پوچ است.
در تمامي اينها تنها تنوره ميل قرباني شده را ميشنويم كه مشتاق است هر چه بيشتر اوديپي گردد و بدن و انديشه اي را كه در مالكيت خصوصي خود دارد بيش از پيش قرباني سازد. اين وضعيت توصيف موقعيت ارباب/بنده است. فالوسي كه از بالا به پايين ميآيد و تثبيت كننده جامعه طبقاتي ست. ما انتشار يك اثر بصورت اينترنتي را مبارزه اي در جهت توليد و بيرون كشيدن هيولاهاي ماركي دو سادي از غار خون آلود سايكلوپس ميدانيم. وضعيتي يكسره توليدي و انقلابي. پس داستان خيلي ساده است: احمق نباشيد و نگذاريد كه ناشرهاي رسمي، يعني آن ديگري هاي مسلط، بر روي كارتان نظر بدهند. خودتائيدگر باشيد. تف كنيد!
اين اثر، دو سال و نيم پيش، به دو انتشاراتي بزرگ (!) ارائه شد و در هر كدام پس از تاييد (!) مدتي خاك فراوان خورد. تا اينكه سرانجام پس از چندين اتفاق عجيب و غريب، و عدم تاييد اشعار بدليل ركاكت توسط مميزي هاي گوريل پرور، موفق به پس كشيدن اثر گشتيم. مجموعه اي كه در ابتدا مشتمل بر 70 قطعه ي منتشر نشده از اين شاعر بود؛ باز طي طريقتي عجيب و نامكشوف به تعداد 40 قطعه كاهش يافت. براي انتشار اين مجموعه در اينترنت، آثار پس از بازبيني، از حدود سانسور خارج و به شكل اصلي، چنانكه مدنظر بوكفسكي ست، بازگشت. سعي كرده ايم نمونه هايي را انتخاب كنيم كه هيچگاه احتمال انتشار در بازار رسمي نشر كتاب را ندارند. شعرهايي كه مطمئناً بهترين آثار هنك نيز محسوب مي شوند.
از لينك زير ميتوانيد كتاب را دريافت/دانلود كنيد:
لينك مستقيم به صفحه ويژه كتاب براي دانلود در سايت مجله شعر
لينك مستقيم به صفحه ويژه كتاب در سايت نشر شعر پاريس
درآمد: در درون نامه ها، معمولاً، جذابيتهايي بيش از آنچه در متنهاي رسمي يك انديشمند خوانده ايم، ميتوان يافت. خصوصا آنكه در اين نامه، جدل تاحدودي و در بخشي از نامه بر سر مفاهيم اصلاحات و انقلاب است. نام پير ژوزف پرودون در كنار اما گلدمن و ميخائيل باكونين بعنوان چهره هاي سرشناس و كلاسيك آنارشيسم شناخته شده است. ماركس در اواخر 1845 جهت آگاهي جبهه هاي مختلف كمونيستي و سوسياليستي در كشورهاي مختلف اروپايي از فعاليتها و نوشته هاي يكديگر و نتيجتاً شناخت وضعيت سياسي اقتصادي آن كشورها و تشكيل جبهه اي فراگير كمونيستي آغاز به انجام مكاتباتي با چهره هاي شناخته شده آن كشورها نمود. نهايتاً پس از نامه نگاري هاي ذيل و ادامه يابي اش، ماركس و پرودون با يكديگر در پاريس ملاقات ميكنند. اما نتيجه اختلاف نظرهاي گسترده اي ست كه با پاسخ يك نامه ماركس به پرودون اين همكاري خاتمه ميپذيرد. ماركس در جواب نوشته پرودون تحت عنوان "سيستم تناقضات اقتصادي، يا فلسفه فقر"، متني مينگارد تحت عنوان "فقر فلسفه" كه هم در نوشتارش و هم در عنوان نوشته اش پرودون را مزحكه ميگيرد. اين دو نوشته و خصوصا پاسخ ماركس، آغازي ست بر اختلاف نظرهاي گسترده تر ميان آنارشيستها و حذب ماركسيستهاي اتحاد كارگران بين الملل. دو نامه زير، بعنوان نامه هايي تاريخي آغازگر اين رابطه تاريك اند.
توجه: اين نامه نگاري ها ابتدا در سايت اثر منتشر شده اند.
نامه كارل ماركس به پير ژوزف پرودون
پرودون عزيزم
بارها در ذهنم داشته ام كه از زمان عزيمت از پاريس براي شما بنويسم، اما ماوقعِ ورايِ كنترلِ من تاكنون از انجام چنين كاري از من جلوگيري نموده است. لطفاً باورم كنيد وقتي ميگويم كه سكوت من منحصراً قابل اسناد به كاري بسيار عظيم بود، مشكلات وابسته به تغيير اقامتگاه، و الي آخر.
و اكنون بگذاريد به medias res بپردازيم [به مسئله اي كه در اختيار ماست] - متفقاً با دو تن از دوستانم، فردريش انگلس و فيليپ ژيگوت (هر دو آنها در بروكسل هستند)، قول و قرارهايي با كمونيستها و سوسياليستهاي آلماني براي تبادل دائمي نامه ها كرده ايم كه به بحث پرسش هاي علمي، و توجه دقيق بر روي نوشتار مردمي اختصاص خواهد داشت، و تبليغات سوسياليستي كه ميتواند به اين منظور ادامه يابد.
هدف اصلي مكاتبات ما، بهرحال، سوسياليستهاي آلماني را در ارتباط با سوسياليستهاي فرانسوي و انگليسي قرار خواهد داد؛ غريبه ها را دائماً از جنبش سوسياليستي در حال اتفاق در آلمان آگاه خواهد كرد؛ و آلماني ها در آلمان از پيشرفت سوسياليسم در فرانسه و انگلستان باخبر خواهند شد. در اين راه تفاوت هاي ديدگاه ميتواند آشكار كننده باشد و تبادل ايده ها و انتقاد بيغرضانه ميتواند رخ بدهد. اين يك قدمي خواهد بود كه توسط جنبش سوسياليستي در جلوه اديبانه اش برداشته شده است تا خودش را از موانع ناسيوناليستي رها سازد. و وقتي لحظه عمل فرا ميرسد، آشكارا اين مزيت فراواني براي هر فرد خواهد بود كه با چهره ي مسائل ممالك بيگانه به همان اندازه كشورش آشنا باشد.
مكاتبات ما نه فقط كمونيستهاي آلماني را دربر خواهد گرفت، بل سوسياليستهاي پاريس و لندن را نيز. مناسبات ما با انگلستان پيش از اين برقرار گشته بود. تا آنجا كه فرانسه علاقمند است، ما همه مان معتقديم كه نميتوانيم هيچ مكاتباتي بهتر از شما داشته باشيم، چنانكه ميدانيد، انگليسي ها و آلماني ها تاكنون شما را خيلي بالاتر از همكاران خودتان ارزيابي كرده اند.
بنابراين، ميبينيد اين بسادگي پرسش برقراري يك مكاتبات منظم است و ملزم است در نظر داشته باشد كه از جنبش اجتماعي در كشورهاي مختلف باخبر باقي بماند، و سودي غني و متنوع بدست آورد، چنان سودي كه هيچگاه نميتواند با كار يك فرد تنها حاصل شود.
شايد شما مايليد طرح پيشنهادي ما را به تعويق بياندازيد، تمبر پستي روي نامه ها [كه] براي شما ارسال شده است همچون آنهايي كه شما نيز براي ما ارسال ميكنيد در اينجا پرداخت خواهد شد، محاسبات در آلمان براي تامين هزينه مكاتبات معين گشته است.
آدرسي كه شما به آن در اين كشور خواهيد نوشت آدرس آقاي فيليپ ژيگوت است، 8 rue de Bodenbrock.. همچنين اوست كه نامه ها را از بروكسل امضا خواهد كرد.
نياز است كه به دشواري اضافه كنم كه مكاتبات بعنوان خواستي سراسري خواستار نهايت محرمانه بودن از سوي شماست؛ دوستان ما در آلمان اگر نميخواهند خودشان را به خطر اندازند بايد با بيشترين احتياط عمل كنند.
بگذاريد يك پاسخ اوليه داشته باشيم و از دوستي صادقانه شما مطمئن شويم.
ارادتمند شما
كارل ماركس
اضافات:
[از طرف ژيگوت]
اين باعث خرسندي من است كه تفوق فرصت ارائه شده توسط اين نامه را داشته باشم تا به شما اطمينان بدهم چقدر خوشحالم كه به رابطه با مردي برجسته همچون شما وارد شده ام. ضمناً، باورم كنيد.
ارادتمند شما
فيليپ ژيگوت
[از طرف انگلس]
از طرف خودم، تنها ميتوانم اميدوار باشم، آقاي پرودون، كه شما طرحي را كه اندكي پيش در اختيار شما قرار داديم تصديق خواهيد كرد و اينكه شما بقدر كافي بامحبت خواهيد بود كه از مساعي تان با ما تبري نجوييد. اطمينان تان ميدهم به احترام عميق نوشته هاي شما [كه] در من الهام بخش بوده است، ارادتمندم.
ارادتمند شما
فردريش انگلس
بروكسل، 5 مي 1846
Source: Die Gesellschaft, Jg. IV, H. 9, Berlin, 1927
نامه پير ژوزف پرودون به كارل ماركس
جناب ماركس عزيزم، از روي ميل موافقم كه يكي از گيرندگان مكاتبات شما شوم، هدف و مقصودي كه بنظر براي من بيشترين سودمندي را دارد... .
من آزادم تا اندك شبهاتي را كه به من توسط پيغامهاي مختلف در نامه شما پيشنهاد شده است داشته باشم. پيش از همه، ولو اينكه ايده هاي من، در ارتباط با تشكيلات و توليد، در زمان كنوني، حداقل با احترام به اصول، بخوبي معين شده است، معتقدم اين وظيفه من است، چنانكه اين وظيفه هر سوسياليستي ست، تا براي مقدار زمان بيشتري يك نقد يا وضعيت شبهه را حفظ كند؛ در يك كلام، داشتن يك اقتصاد تقريباً مطلقاً غير جزم انديشانه را براي خودم، همراه با توده مردم، يك رويه ساخته ام.
بگذاريد، اگر دوست داشته باشيد، قوانين نظام اجتماعي، طريقتي كه در آن اين قوانين توليد شده اند، پيشرفتي كه توسط آن ما موفق به كشف آنها شده ايم [را] با هم جستجو كنيم، اما، براي خاطر خدا! پس از نابودي تمام جزم انديشيهاي استدلال پيشين، در عوض، ما نبايد به فكر تلقين كردن به مردم باشيم؛ ما نبايد به تناقض همكار شما مارتين لوتر فرو افتيم، كسي كه، پس از مضمحل شدگي الاهيات كاتوليك، خيلي زود، همراه با تقويت مرتدين و ملعونان، اقدام به كشف يك الاهيات پروتستاني نمود.... زيرا ما پيشتاز يك جنبش هستيم، بگذاريد كه رهبران يك فروماندگي نو نشويم، بگذاريد فرستاده يك مذهب نو بشمار نرويم، [بگذاريد] فرستاده آئين منطق باشيم، آئين خرد. ما بايد از همه اعتراضات استقبال كنيم [و به اعتراضات] ترغيب نماييم؛ [ما بايد] هر ممانعتي را محكوم نماييم، همه عرفانيگري ها را محكوم كنيم؛ بگذاريد يك پرسش تمام شده را ديگر نبينيم، و وقتي ما آخرين مباحثه مان را داشتيم، بگذاريد، اگر ضروري ست، از نو با سخنوري و طعنه بيآغازيم.
در آن شرايط، من با مسرت به اجتماع شما خواهم پيوست، در غير اين صورت، خير!
همچنين، من در [ارتباط با] اين عبارت از نامه شما، چند توضيح دارم: "در لحظه عمل!". شما احتمالاً هنوز بر اين عقيده پافشاريد كه اكنون هيچ اصلاحاتي بدون يك يورش، بدون آنچه ما سابقاً يك انقلاب خوانديم امكانپذير نيست، و بطور ساده، هيچ چيزي بيش از يك تكان نيست. آن ايده [را] من ميفهمم، من عذر ميخواهم و از روي ميل بحث خواهم كرد، [آنچه] مدتها با خودم قسمت اش كرده بودم، اما اعتراف ميكنم كه بيشتر مطالعات اخيرم مرا وا داشته اند تا آن را بكلي ناديده بگيرم. من معتقدم كه ما براي كاميابي هيچ نيازي به آن نداريم، و در نتيجه شايسته نيست عمل انقلابي بعنوان وسيله اي براي اصلاحات اجتماعي پيشنهاد گردد چراكه اين وسيله هاي فرضي بسادگي تماماً يك خواسته اي براي فشار خواهند شد، براي استبداد، بطور خلاصه، يك تناقض...
مشكل براي من از اين قرار است: بازيابي ثروت براي جامعه، بوسيله يك تركيب اقتصادي، [بطوري كه آن ثروت] از جامعه بوسيله يك تركيب اقتصادي ديگر پس زده شده است. بعبارت ديگر، فرد نيازمند تبديل نظريه مالكيت به يك اقتصاد سياسي مخالف مالكيت است به چنان طريقي تا آنچه شما سوسياليست هاي آلماني اجتماع ميناميد بوجود آيد، و آنچه من، اكنون، آزادي، برابري، خواهم خواند...
فيلسوف عزيزم، آن، جايي ست، كه من، اكنون، هستم؛ مگر اينكه اشتباهي [شده باشد]، و در لحظه تشر خوردن از دست شما، چيزي ست [كه در آن] من با كمال ميل، با روشن بيني [نسبت به] دادگيري [از شما] [به آن] گردن مينهم...
خلاصه، در عقيده ام يك خط مشي نامساعد براي خاطر ما براي گفتگو درباره براندازي خواهد بود؛ وسيله هاي مذهبي بقدر كفايت خواهند آمد: مردم نيازمند آن تشويق نشدن هستند!
17 مي، 1846
Source: P.-J. Proudhon, Correspondance (Paris: A. Lacroix Editeurs, 1875), 198-202
[درآمد: در حين جستجو پيرامون "فمينيستهاي راديكال نيويورك" به اين مانيفست برخوردم. اين مانيفست توسط فمينيستهاي راديكال نيويورك (ماري ان مانهارت و فلورنس راش) و به سال 1971 نگاشته شده است. در اينجا منظور از واژه "مشترك" در عبارت "تجاوز جنسي مشترك" اشارتي ست به "مشترك بودن تجربه زيستي زنان آمريكا". فمينيستهاي راديكال نيويورك شاخه اي منشعب شده از نسل اول فمينيست هاي آمريكايي هستند كه به آنها "زنان راديكال نيويورك" ميگفتند. از متنش بدم نيآمد. كوتاه است متن؛ و البته، شناخت مناسبي از آمريكاي دهه هفتاد و هشتاد، از ديدگاه هاي نظريه پردازان فمينيست راديكال و نيز از سير تكامل اين آگاهي به خاننده ميدهد. ضمنن تمامی عبارتهاي درون كروشه و پانويس ها افزوده خودم (مترجم) هستند.]
اين تصادفي نيست كه فمينيستهاي راديكال نيويورك، بواسطه افزايش آگاهي، دريافته اند كه تجاوز جنسي يك بدشانسي شخصي نيست بل تجربه اي ست كه توسط تمام زنان، در شكلي يكسان يا متفاوت، به اشتراك گذاشته شده است. وقتي بيش از دو انسان از ستمي يكسان رنج برده اند مشكل ديگر شخصي نيست بل سياسي ست - و تجاوز جنسي مسئله اي سياسي است.
در ژانويه 1971، در سخنراني [مرتبط با] تجاوز جنسي كه توسط فمينيستهاي راديكال سازماندهي شده بود، زنان شروع به بازگويي عمومي داستانهاي خود كردند. يكي از زنان آئين تشريفاتي "شلواركني (depantsing)" را بياد ميآورد كه در آن پسران مدرسه ابتدايي به زور شلوار زيرين دختران كوچك را درميآوردند؛ زني ديگر توسط يك متخصص بيماريهاي زنان مورد تجاوز جنسي قرار گرفته بود، كه تصادفاً، دوست صميمي مادر قرباني [جنسي] بود؛ به زن ديگري توسط روانكاوش گفته شده بود كه در مقابلش بعنوان بخشي از "درمان" استم،ناء كند، و هنوز، در راه بهبود روان رنجوري (neurosis) او، رابطه جنسي با درمانگر او دارد. زناني آنجا بودند كه توسط شوهران خود مورد تجاوز جنسي قرار گرفته بودند، در خيابان توسط غريبه ها، در بعضي روزها توسط سارقان منازل، و ساير نمونه ها. يك زن، يك قرباني آشنا، اختگي را بعنوان مناسبترين تنبيه براي تجاوزگر جنسي پيشنهاد داده بود، و پيشنهادش با تشويقي جنون آميز توسط تقريباً تمامي حاضرين زن تائيد شد.
آيا تمام اين زنان در خيابان توسط غريبه ها مورد تجاوز جنسي قرار گرفته بودند، يا اينكه آنجا چيزي در ارتباط شان با مردان وجود داشت كه به آنها فهمي غريزي از مفهوم تجاوز جنسي داده بود؟ آيا ممكن است كه مرد ميانسال براي يك تجاوزگر جنسي بودن برنامه ريزي شده باشد؟
وقتي فمينيستهاي راديكال كنفرانس تجاوز جنسي را در آوريل 1971 برگزار كردند، دسته اي از اطلاعات كه تجاوز جنسي را از نقطه نظر سياسي، اجتماعي، و روانشناختيِ قربانيان اش بررسي ميكردند شروع به گسترش يافتن نمود. بنيادي ترين آشكارسازي اين بود كه متجاوزهاي خشن جنسي و دوست پسرها/همسران يكسان هستند. دوست و عاشق، همه شان، همين كه [آن] "دوست" در خيابان پرسه ميزد، مرتكب تجاوز جنسي ميشوند.
مرد استانداردهاي برتري (نرينه) و پستي (مادينه) را اختراع كرده است. با عدم حمايت [يا ناهمسويي] با واقعيت چنانكه اين ايده نيز اينگونه است، مرد همواره بي قرار است و توسط اين امكان تهديد ميشود كه زن يك روزي تمامي حقوقش را از بشريت دادخواهي خواهد كرد، لذا مرد راه هايي يافته تا زن را بنده سازد. مرد با زن ازدواج ميكند، و بواسطه [نظام] خانواده، زن را بعنوان همسر اسير خودش و بعنوان مادر اسير فرزند او [1] ميسازد. مرد زن را درمانده و وابسته ميسازد، زن را مجبور ميكند تا هر وقت به كار (labour/labor) او نياز داشت كار (work) كند [2]، ايزوله اش ميكند، كتكش ميزند، (به لحاظ فيزيكي يا رواني)، و بعنوان اثباتي نهايي بر قدرت خود و [نيز] پستي زن بعنوان يك مايملك [3]، يك چيز، يك تكه گوشت، به او تجاوز ميكند. عمل تجاوز جنسي مبينِ منطقيِ رابطه يِ ضروريِ كنونيِ ميان زنان و مردان است.
[پس] اهميت دارد كه ترم هاي فمينيستي براي آزادسازي زنانه بررسي گردند. [4]
ماري ان مانهارت (Mary Ann Manhart)
فلورنس راش (Florence Rush)
جولاي 1971
[1] : نكته جالبي ست؛ و بنظرم ميتوان با اليناسيون ماركس متناظرش ساخت؛ يعني خودم متناظرش ميكنم: نويسندگان اين مانيفست مينويسند "بعنوان مادر اسير فرزند او"؛ و اين "او" همان شوهر است؛ يعني وضعيت (باز)توليد (لذت) و زيست را در چنين خانواده اي و تحت چنين نظامي كاملن فالوس مدار ميدانند؛ بطوريكه "فرزند" از "مادر" در اين وضعيت "بيگانه" است. اگر تناظر اوديپي مادر=ابزار آلات توليد و پدر=ارباب و فرزند=كارگر را درنظر بگيريم؛ و كودك را در دوراني كه "وابسته به خانواده و خصوصن مادرش" است را وضعيتي "كالايي" از "توليد مادرانه" فرض كنيم، اين"كودك" كه از "مادر" بيگانه شده است انگاري "كارگر" با "ابزار آلات توليد" بيگانه گشته يا "كالا/كار" كه بيگانه از "كارگر" است. يعني ارتباط متناظر ماركسيستي دارند ايندو؛ يا ميتوانيم خودمان اينگونه بسط اش دهيم چراكه به هيچ وجه بنظرم نميرسد اين طيف از نويسندگان چنين شعوري هم داشته باشند!
[2] : labour دقيقن همان كار طاقت فرساي كارخانه اي (كارگر كار صنعتي در نظام بازار آزاد) يا كار طاقت فرساي آشپزخانه اي (كارگر كار خانگي در نظام خانواده) است اما work در مفهوم "كار ناشي از فراغت" يا "كار پس از كار طاقت فرساي مذبور" بكار ميرود.
[3] : "مايملك" بودن زن براي مرد همان وضعيتي ست كه من از آن در مقاله ام (روسبيگري بدن، روسبيگري انديشه) به "روسبي يك جايي" كه ميتوان هزاران بار به آن تجاوز كرد اما هنوز در مالكيت فالوس مدار مرد باقي بماند ياد كردم. وضعيتي از "مالكيت خصوصي بر لذت" متناظر با "مالكيت خصوصي بر ثروت" و "مالكيت خصوصي بر نوشتار" است كه بترتيب سه قلمرو "نظام خانواده، نظام بازار آزاد و نظام دانش" را شامل ميشود. كه در همان مقاله مذكورم به مالكيت خصوصي بر نوشتار و لذت اشاراتي كردم.
[4] : اين جمله صحيح است اما بنظر من شديدن ناقص نيز هست. به همان اندازه اي كه كمونيست هاي كلاسيك، مرتجع و گند گرفته و البته نمونه هاي جديدتر آن "رهايي" را تنها در "تسخير ابزارآلات توليد" ميدانند، اين دسته از فمينيستها (و البته تقريبن تمام گونه هاي مختلف نظري آنها كه تاكنون خانده ام!) نيز "رهايي" را تنها در آزادسازي جنسيتي ميدانند؛ درحاليكه هر دو دسته كاملن برخطايند. "رهايي" وضعيتي ست كه در آن، نه فقط "ثروت با تسخير ابزارآلات توليد" يا "لذت با آزادسازي جنسيتي"، كه هر سه سويه توليد يعني "ثروت، لذت و دانش" بايد آزاد گردند.
Source :
www.americancivilrightsreview.com/docs-nyradicalfeministsrapemanifesto1971.htm
كوتاه درباره شاعر (بهمراه توضيحات واقعن ضروري):
گري اسنايدر (Gary Snyder / 1930) از جمله معروف ترين شاعران موسوم به مكتب سانفرانسيسكو ميباشد (شاعراني چون لارنس فرلينگتي و لو ولش) كه بعدترها با جريان موسوم به "نسل بيت" (شاعراني چون گينزبرگ، كراوك، كورسو، اورلوفسكي) در هم ميآميزند. اسنايدر شديدن تحت تاثير والت ويتمن بوده، جايزه پوليتزر را هم برده، در هفتاد و هشت سالگي بهترين شاعر آمريكا شناخته شده و اكنون استاد دانشگاه كاليفرنياي ديويس است.
فرصت اگر داشته باشم درباره تفاوتها و خاستگاه هاي ايندو سبك توضيح ميدهم؛ چون وقتي در اينترنت بدنبال اسم اين شاعر ميگشتم در ميان حجم بالايي از وب نوشته هاي مرتبط با اين شاعران و اين سبكها، هيچ كجا روايت درستي نديدم - هيچ كجا نديدم اسمي از مكتب سان فرانسيسكو برده باشند، در بهترين حالت محل تولد اين شاعر اين شهر عنوان ميشد و سريعن همه سايتها اين شاعران را به نسل بيت ارجاع ميدادند، (از جمله چند سايت ادبي پر بازديد! / روزنامه اعتماد ملي / و خيل مدعيان ادبي ديگر كه پذيراي انتقاد نيستند؛ چه برسد به پتك) - چراكه هر يك از روي دست ديگري دزدي كرده بود، اين وسط هم گويا هيچكس از خودش چيزي نداشت.
سالهاست شعر شاعران بيتي را ترجمه ميكنم، پيش از آنكه يك كتاب شعر از اين شاعران در ايران منتشر شود؛ اما چه كنم كه به دستگاه هاي انتشاراتي رسمي وصل نيستم. گرچه همين روزها اولين كتابم (بصورت مشترك) از چارلز بوكفسكي به نام "دختري با دامن كوتاه، بيرون پنجره اتاق من، انجيل ميخونه" از نشر شعر پاريس منتشر ميگردد. كتابي كه متعلق به بيش از سه سال پيش است و داستان عدم انتشارش در انتشاراتي هاي رسمي داستاني دارد كه در مقدمه كتاب اندكي اشاره كردم.
اما اهميتي ندارد اين منتشر نشدن ها. بقولي به چيزمان هم نيس. خاست من همواره اشتراكي شدن است، اشتراكي بودن است. اينها را ميگذارم همينجا بخانيد يا اگر گسترده تر كار كردم و مجوز رسمي نگرفت، همچون بوكفسكي، ميدهم يك ناشري در اين فضاي سايبر منتشرش كند. در هر حال، زياده ميگويم، اما حرف آخر اينكه هيچگاه به ترجمه يك اثر، خصوصن شعر و باز خصوصن شاعران نسل بيت، خيلي دلخوش نبوده ام، يعني كار عبثي ست اين ترجمه ها، چراكه كيفيت و كميت نوشته اصلي بكلي دستخوش تغييرات حاصل از زبان فارسي و زبان الكن مترجمانش ميشود، اما كاري نميتوان كرد. نميخاهم اين ترجمه ها فقط در ذهنم تازه باشند و البته در كنج هارد كامپيوترم خاك بخورند. فعلن اين سه شعر زيبا را از گري اسنايدر عزيز بخانيد.
يك. اونجا كسايي هستن كه عاشق كثيف شدنن
اونجا كسايي هستن
كه عاشق كثيف شدن و رديف كردن چيزان.
اونا اولِ روشنيِ روز قهوه ميخورن،
آب جو بعد از كار.
و اونايي كه تميز باقي ميمونن،
فقط از چيزا تشكر ميكنن،
سرِ صبحونه اونا شير دارن
و شربت در شب.
اونجا كسايي هستن كه هر دو كارو ميكنن،
چاي مينوشن.
دو. بخاطر لو ولش در يك بارش برف
بارش برف در مارس:
زيرِ سوسويِ سفيدي دارم نظريه ميخونم
درباره تو، شعرهات، زندگيت.
نويسنده شاگرد منه،
حتي از من نقل قول ميآره.
چهل سال از وقتي ما توي يه آشپزخونه در پورتلند* با هم شوخي ميكرديم ميگذره،
بيست سال از وقتي تو ناپديد شدي.
تمام اين سال ها و لحظه هايش
- بيكن** نمكي، درهاي خورد شده ماشين،
شعرها حسابشونو به دوستان پس دادن،
يك آرشيو ديگه خواهد بود،
يك متن ضعيف ديگه.
اما زندگي تويِ آشپزخونه ادامه داره،
جايي كه ما هنوز ميخنديم و ميپزيم،
برف رو تماشا ميكنيم.
پانويس اين شعر:
* پورتلند نام تعداد بسياري از شهرهاي آمريكاست.
** بيكن، خوراكي ست از گوشت خوك.
سه. چگونه شاعري نزد من آمد*
ناشيانه
از فراز تخت سنگ هايي
شبانگاه
بسويم آمد
او ايستاده است
وحشت زده
خارج از محدوده ي آتش بازي ام
ميروم
به ديدارش
در لبه ي روشنايي.
پانويس اين شعر:
* اين شعر را، برخلاف دو شعر قبلي، آزادانه (بدون وابستگي به متن و شاعر) ترجمه كردم
درباره مالكيت و اشتراك / توليد و تكثير آگاهي
بخشي از مقاله:
... و همسر شما كيست؟ جز روسبي اي كه ميتوانيد هزاربار به او تجاوز كنيد و هنوز بخشي از مالكيت خصوصي شما باقي بماند؟ يك روسبي "يك جايي". يك روسبي "خصوصي و اتمي". من در اينجا تنها تنوره ميل قرباني شده را ميشنوم. "لذت"ي كه در راه پدرشاه قرباني شده است. تمایز میان حوا و لیلیث از همین جاست. در تفاوت خواست دیگری بزرگ برای تصاحب یا غیر آن. باید از "مالکیت" رها شد تا بتوان از "لیلیث" لذت برد. شما هیچگاه نمیتوانید به لیلیث "دست یابید" چراکه لیلیث خارج از "مالکیت" و "خصوصی شدن" و "ترس از از دست دادن" قرار دارد. تنها در چنین لذتی ست که میل رها میگردد و از مالکیت انحصاری فالوس مدار جدا میشود. آنچه در چنین موقعیتی پدید میآید "لذت تولیدی" برمبنای "اشتراک" است و نه "انحصار". من "لیلیث" را نه فقط به دلیل شرارت اش یا آلوده ساختن دختران باکره که بدلیل "تولید وضعیتی خارج از مالکیت برای تصاحب اش" دوست دارم. وضعیتی که تنها همج،نسگرایان از آن آگاهند. همج،نسگرایانی که در جغرافیایی مشترک زیست میکنند و زبانی مشترک و شبکه ای به واسطه موقعیت واقع در آن (یعنی استند پوینت) دارند. در چنین شرایطی ست که آگاهی تولید و تکثیر میشود... .
ادامه از اينجا:
لينك مستقيم به سايت اثر براي خواندن متن كامل مقاله
تفاوتي ندارد به چه دولتي راي بدهيد يا در انتخابات شركت كنيد يا نه. آنچه اهميت دارد فهم ضرورت مبارزه از طريق الزام به تشكل يابي هاي كاملا مستقل است
تغيير واقعي در وضع موجود تنها با مقاومت ممكن است و نه انتخابات. با تشكل يابي دانشجويان، زنان، كارگران و معلمان و تغيير رويكرد هر كدام از طيفهاي موجود از حيطه محدود به خودشان به حيطه هاي ديگر همراه با تداخل و همپوشاني با طيفهاي ديگر يعني گذار از امر صنفي (كه اين واژه اساسا بمعناي صرف آن بيمعناست) به امر سياسي. از طرفي اين همپوشاني و گذار به سمت امر سياسي بايد بعنوان واقعيتي درزيست فهميده و فهمانده شود. نتيجه اينكه رهايي در الف)تشكل يابي مردمي ب)پيوند ميان طيفهاي مختلف پ)گذار به امر سياسي ت)بالا رفتن كيفيت گفتمان در سطح خرد جمعي نهفته است.
از سويي شركت نكردن در انتخابات در سطح كلان گرچه منجر به عدم مشروعيت رسمي رژيم نميشود اما تاثيرات خود را در سطوح خرد جامعه با فشاري كه در حدود اجتماعي/فرهنگي بروز ميكند نشان خواهد داد. واقعيتي كه در اين چهار سال بوضوح ديديم. از طرفي شركت كردن در انتخابات از ديد چپ سنتي بيهوده است چراكه از اين منظر تنها بايد در انتخاباتي شركت كرد كه منافع طبقه كارگر را مدنظر قرار ميدهد و چون طبقه كارگر نماينده اي ندارد و اساسا ساختار حكومت با منافع اين طبقه در تخاصم است پس بسادگي اين دسته نتيجه ميگيرتد كه نبايد در انتخابات شركت كرد.
ضمنن اين حرفها كه شركت در انتخابات خيانت است يا وجدان انساني اجازه شركت در انتخابات و راي دادن به يكي از جنايتكاران انساني را نميدهد يا زدن مهر مشروعيت به رژيم است، به همان اندازه اي چرند هستند كه موافقان شركت در انتخابات دليل خود را صرفا راي نياوردن دولت فعلي ميدانند. در موقعيت فعلي ما، شركت نكردن هم گونه اي از عدم كنش سياسي ما و راحت ترين راه براي شانه خالي كردن از فهم درست بسترهاي سياسي موجود است.
از طرفي آيا شركت در انتخابات بنفع كانديداهاي رفرميست مذهبي و نتيجتن رفرم در وضع سرشار از ريخت و پاش موجود كمكي به جهش در كيفيت موجود ميكند؟ مسلمن نه. اما آيا قابليت تغيير در كيفيت گفتمان در سطح خرد جمعي را داراست؟ تا حدودي بله. اگر به پلخانف و هگليهاي چپ او يا لنين و انتخابات 1906 نگاهي كنيم، شركت در انتخابات بنفع كانديداي رفرميست كمكي ست در جهت امكاني احتمالي براي بالا رفتن سطح خرد جمعي يعني بالا رفتن كميت در راستاي جهش در كيفيت.
چراكه حيطه واقعي مبارزه ميدانهاي مرتبط با انديشه/بدن هستند و اين ميدانها فقط با با چنان امكاني قابليت رشد در كميت خود را دارند تا وضعيت مناسب براي چنان جهشي در كيفيت فراهم شود. در هر صورت تفاوت بنياديني نميكند كه شركت كنيم يا نه. كه يك رفرميست مذهبي رئيس دولت باشد يا نه. آنچه اهميت دارد فهم ضرورت تشكل يابي / پيوند تشكلها / گذار به سوي امر سياسي / و تلاش براي افزايش خرد جمعي در دل مناسبات سياسي حكومت موجود، مقاومت در برابر اين ساختار قدرت و پذيرش داغ ناشي از امر واقعي در هر دولتي ست.
پس تفاوتي ندارد به چه دولتي راي بدهيد يا در انتخابات شركت كنيد يا نه. آنچه اهميت دارد فهم ضرورت مبارزه از طريق تشكل يابي هاي كاملا مستقل است: از سنديكاهاي مختلف كارگري گرفته تا اتحاديه صنفي معلمان و جنبشهاي متشكل و مستقل دانشجويي و زنان. همين مقاومت است كه سطح گفتمان و نتيجتن سطح خرد جمعي را افزايش داده و نويد دهنده تغيير و جهش در كيفيت موجود خواهد بود. چه حكومتيها بيايند چه رفرميستها، تنها چيزي كه رهايي از موقعيت پيشين را تضمين خواهد كرد الزام به تشكل يابي در جهت مبارزه در ميدان هاي واقعي نبرد يعني حيطه هاي مرتبط با قلمروهاي انديشه/بدن است.
آغاز اين شعر
دور باطلی ست
که مستقيم ميخورد به ماتحت شاعرش
كه تو باشي
به فرمان گير ميكنم
جاده در دست تعمير است ميشوم
به چپ ميافتم و مسير قديم را آغاز اين شعر ميكنم
شاعر عبور ممنوع است ميشود
[برای خواندن ادامه شعر روی لینک زیر کلیک کنید]
ادامه مطلب
[درآمد: متن زير، فصل آغازين كتاب the vision machine اثر پل (پال) ويريليو است. از برخي مصاحبه ها و مقالاتش خوشم آمد اما مباحث كتابش انگيزه ي لازم را در من براي ادامه كار برنيانگيخت. تنها فصل اول را تمام كردم و اين بخشي از آن است.]
زماني مارمونتل گفته بود: "هنرها نيازمند شاهدند". يك قرن بعد آگوست رودين مدعي شد كه در مقايسه با تصاوير عكس گونه اين دنياي خيال است كه خواستار آشكار شدن معاني ست. طي گفت و گوهاي معروف رودين با پل گسل در بخش عصر برنز و سنت جان تعميد دهنده اظهار داشت: "من همچنان متحيرم كه چطور آن تكه هاي درشت برنز يا سنگ در حال حركت كردن واقعا ديده ميشوند. چقدر واضح شكلهاي ثابت ديده ميشوند كه در تلاش هايي هستند".
رودين متعاقبا جواب ميدهد: "آيا شما بدقت به عكسهاي ناگهاني يك مرد در حال حركت نگاه كرده ايد؟... خب، پس،... چه چيزي مشاهده ميكنيد؟"
"بنظر ميرسد كه آنها هيچ پيشروي اي نكرده اند. بطور كلي بنظر ميرسد كه آنها همچنان روي يك پا ايستاده اند و يا مايلند كه اينگونه بنظر برسند"
"دقيقا! بعنوان مثال سنت جان را بعنوان نمونه انتخاب كن. من او را با هر دو پايش روي زمين نشان دادم در صورتيكه يك عكس ناگهاني گرفته شده از يك نمونه كه حركتي مشابه را انجام ميداد به احتمال فراوان پاي عقب را همچنان بالا آمده و حركت را رو به جلو نشان خواهد داد".
و يا بالعكس پاي جلو هنوز روي زمين نيست اگر پاي عقب در عكس در همان موقعيتي باشد كه من در آن حالت هستم. دقيقا اين همان دليلي ست كه چرا نمونه موجود در عكس تصوير غريبي از يك مرد كه نگهان سكته مرده باشد را نشان خواهد داد. كه تصديق كننده همان صحبتي ست كه من درباره حركت در هنر داشتم. مردم در عكسها ناگهان يخ زده و mid-air (در هوا / معلق - م ) بنظر ميرسند حتي اگر در موقعيت خوبي قرار گرفته باشند. اين بدين دليل است كه هر بخش از بدن آنها در دقيقا هر بيست يا چهل بار از يك ثانيه دوباره توليد ميشود، بنابراين هيچگونه حركت تدريجي غيرتاشويي وجود ندارد. چنانكه در هنر نيز اينگونه است.
گسل اعتراض ميكند كه: "بنابراين زمانيكه هنر جنبش را تفسير ميكند و خود را كاملا هم وزن با عكاسي مييابد كه خود يك شاهد مكانيكي غير قابل ترديد است، مشخصا هنر حقيقت را تحريف ميكند".
رودين پاسخ ميدهد: "نه. اين هنر است كه حقيقت را ميگويد و عكاسي ست كه دروغ. در حقيقت زمان همچنان پايدار نيست و اگر هنرمند موفق به تاثيري شده باشد كه يك حركت در طول چندين ثانيه اجرا شده باشد يقينا كار آنها بسيار غيررسمي تر از تصوير علمي اي خواهد بود كه در آن زمان ناگهان معلق مانده است"
ادامه دارد...
1. آگاهي در فضاي وبلاگ نويسي گونه اي استم،ناست. در اين وضعيت ابژه روشنگري به ابژه لذت تبديل ميشود و از وضعيت كارورزانه اش دور ميگردد. سايبراسپيس نيز وضعيتي ست براي تسخير موقعيتهاي جديد. موقعيتهايي براي هك كردن ذهن مخاطب، جراحي مغز پوسيده اش و شكنجه دادنش؛ تا شايد شك ناشي از تهوع و كثافت برآمده از اين جراحي سادومازوخيستي در حيطه نوشتار، در حيطه ميل، در بستر، او را بيدار سازد. فضاي سايبراسپيس، ماهواره و اينترنت بعنوان نمونه هاي گسترده تر آن، توانسته اند در سالهاي اخير به خطوط قلمروگذاري شده ي موجود ضرباتي حتي گه گاه مهلك بزنند. اما تداوم صرف اين وضعيت بدون توجه به "ضرورت"ي بنام "خيابان" و "الزام به سرپيچي در خيابان" و پيش از همه اينها "ضرورت بازگشت به خيابان" نتيجه اش جز ساختن موجوداتي متوهم نيست. مدعي مبارزه بمفهوم پراتيكي آن، با نقد وضعيت موجود، بررسي بافتهاي زنده يا مرده مادي در اجتماعات انساني و تسخير موقعيتهاي مرتبط با فن توليد (ثروت، لذت، دانش) در نهايت به سايبراسپيس به چشم ابزاري براي تغيير مينگرد كه اگر جز اين باشد جز مفهوم استمن،ا نخواهد داشت. آنچه در جنبش 68 آمريكا (ضد فرهنگ) يا فرانسه (خرده سياست)، جدا از نتايجي كه حاصل آمد، بوضوح قابل رديابي ست كاربست انديشه در مهمترين، پرخطرترين و از قضا "ضروري" ترين موقعيت ممكن است: "خيابان". آگاهي و مبارزه صرف در فضاي سايبراسپيس بدون توجه به "الزام خياباني شدن" مبارزات فقط تلاشي است براي تشكيل امپراطوري شناخت شناسانه خود با انتقام از واقعيت موجود و انتقام از ناتواني در تغيير واقعي شرايط مادي زيست جوامع انساني. استمنائي كه از پشت كوه براي ميدان واقعي مبارزه ايده ميدهد.
2. كنش سياسي در ايراني مفهومي "جدا" يافته است. انگار امر سياسي امري غيرشخصي ست. انگار امر صنفي، فرهنگي، اجتماعي، خواست معلمان يا كارگران براي تشكيل سنديكا سياسي نيست. كنشگران سياسيِ اين روزها ابتدا اقدام به تفكيك امر سياسي از امور ديگر كردند و بشكي مزحك در دانشگاه ها فرياد زدند: "اعتراضات ما صرفاً صنفي است. ما سياسي نيستيم. جان مادرتان بگذاريد بخاطر امر غيرسياسي تحصن كنيم. تو رو خدا دركمان كنيد كه ما ميخواهيم كيفيت غذا بهتر شود و آقاي x جايش را به آقاي Y بدهد". اين بخش كه متاسفانه گسترده ترين طيف دانشجويي ايران يعني جريان مرتجع ملي-مذهبي تحكيم وحدت نماينده آن است پس از فضاحت فراوان در جريان هشت ساله اصلاحات اكنون بدنبال همين تفكيك حوضه هاست. بدنبال "خواست محوري" ست. اين تفاوتگذاري ميان امور جز عدم فهم مناسب از جامعه مادي، كنش در زيست، تاريخ و جهش در آن نيست. كنشگر خواسته محور نهايتاً با ارضاي خواستهايش ارضا خواهد شد. در واقع او هيچ دركي از كليت ساختاري موجود ندارد. متوقف شدن خواست در حدود قلمروگذاري شده را نميبيند. راستي آيا خواست محوري جز مشروعيت بخشيدن به مفهوم پدر است؟ حركت در مثلثي اوديپي نيست؟ انتظاري از هيچ مجموعه اينچنيني نميتوان داشت. چراكه او بمفهوم خيابان بي اعتناست.
3. پلخانف در ايدئولوژي آلماني مثال جالبي دارد: "آب طي روند سرد شدنش نه بتدريج كه ناگهان يخ ميبندد". يعني در عين تغيير در كميت و بتدريج (مثلا چاقتر شدن/ سردتر شدن/ Xتر شدن) خواه ناخواه ما نيازمند تغيير در كيفيت هستيم. و اين تغيير در كيفيت با مفهوم جهش ناگهاني قابل فهم است. آب با سردتر شدن ناگهان يخ ميبندد. يعني از موقعيت و كيفيت قديم به نام آب به موقعيت جديد و كيفيتي جديد به نام يخ وارد ميشود. اين پديده طبيعي در امور انساني نيز كاملا صادق است. انقلاب جهشي ناگهاني و گريزناپذير از كيفيت قبلي به كيفيتي نو در طي مسير رشد كميت است كه در آن روند تدريجي تغيير در كميت قطع ميگردد. كيفيت جديد همان تسخير موقعيتهاي توليدي و دگرگون ساختن بنيان مادي جامعه است. اما كجاست فعاليني كه چنين فهمي از تاريخ و دنياي مادي انسان ها داشته باشد؟ با استمنا در وبلاگستان و كنش سياسي بمفهوم امري "جدا" هيچ انتظاري نميتوان داشت.
4. فعالين حقوق بشر نيز جز گوز گوز كردن در فضاي رسانه اي هيچ نكرده اند. مدعياني كه كارشان تنها بيانيه دادن و غر زدن است. شيرين عبادي هم پس از حضور در بي بي سي فارسي چه چرندياتي كه نگفت. بي تفاوتي از نوع كنشورزانه اش نسبت به نگراني هاي او در باب عدم امنيت جاني در ماه هاي قبل را تنها با يك هيچ اتفاق نشان داد. نميتوانست اعتراض عملي كند؟ نميتوانست تك نفره تحصن كند؟ نميتوانستند مجموعه فعالين حقوق بشر اعتراض عملي راه بياندازند؟ فقط بلدند پشت كامپيوترهاي خانگي شان افسوس بخورند و هاي هاي كنند. مشكل از اينجاست كه اين گوسفندان از همه جا بي خبر، كنش و جهش را به بيانيه دادن و توهم مبارزه آن هم در فضاي سايبراسپيس عوضي گرفته اند. اين دسته از گوسفندان بقول نادر فتوره چي گرامي فقط بلدند هر روز اينباكس خود را چك كنند، بيانيه هاي مختلف آن هم با زباني محافظه كارانه بنويسند، پتيشن اعتراض به حكم زندان فلان فعال را امضا كنند، در مورد توده ناآگاه افسوسها بخورند و شب در شبكه هاي ماهواره اي سخن از اعتراض به وضعيت موجود سر دهند.
پايان : حدود قلمروگذاري شده فقط با مبارزه و تزريق آگاهي در فضاي سايبراسپيس دگرگون نميشود. "خيابان" و "ضرورت" كنش در آن، در جهت جهش از كيفيت قبلي و رسيدن به كيفيت جديد كه در طي مسير تغيير تدريجي در كميت است، راه رهايي را روشن ميسازد. اين موضوع فقط با فهمي پراتيكي از تاريخ و خواست تغيير در وضعيت واقعي انسانهاست كه مشخصتر ميگردد. خواست محوري و جداسازي مفهوم سياست از شرايط درزيست انسانها و عدم توجه به يگانگي عينيت و ذهنيت، وضعيتي ست كه مدعيان كنش سياسي در ايران به آن دچار گشته اند. يك توهم از تغيير در حدود قلمروگذاري شده موجود كه با حذف مفهوم خيابان و ضرورت بازگشت به آن و ناديده گي هر رخداد به مثابه امر سياسي بوجود آمده است. در چنين وضعيت مزحكي چپ تنها پايگاه مبارزاتي قابل اعتناست.
آسفال از واژه يوناني آكفالوس بمعناي "انسان واره ي بدون سر" است. ژرژ باتاي در سال 1936 گروهي را بنيان گذاشت به همين نام يعني "آسفال يا بي سري". برخي از اعضاي مشهور اين گروه پير كلوسووسكي (نقاش، فيلسوف و رمان نويس) و آندره ميسون (نقاش، مجسمه ساز و تصويرگر) بودند. اعضاي گروه در روز مشخصي در ميدان كنكورد پاريس دور هم جمع مي شدند و "مرگ خدا" را با انحرافي از "مرگ خداي نيچه" اعلام مي كردند. در واقع "مرگ خداي نيچه" به "مرگ خداي آسفال" يا بهتر بگويم "مرگ خداي باتاي" آلوده مي شد. فلسفه "آسفال" بر "حذف پدر" استوار بود. بر موجودي نامشروع كه همچون اوديپ بدنبال يافتن پدر باز نمي گردد چراكه نتيجه چنين كاري تنها كوري ست. اين "حذف پدر" همان "مرگ خدا"ست؛ عدم ضرورت پدر؛ عدم ضرورت هويت؛ عدم ضرورت خواستگاهي بنيادين (چون مذهب، كشور، آئين، اخلاق). هيچ رويايي فانتزي چون بهشت در "آسفال" در كار نيست. در يك كلام "آسفال" اوديپي نيست. گرچه آسفال نارسيسي هم نيست. در بحث "عقلانيت توليد" ماركسيستي كه فهم "توليد" داراي اهميت است، توليد لزوما فقط از الگوي بيان شده در كتاب كاپيتال ماركس و بحث "توليد و بازتوليد ثروت" در نظام اقتصادي پيروي نميكند. بلكه توليد در سه نظام لذت/دانش/ثروت تحليل ميگردد. بر اين مبنا لذت/دانش/ثروت (سه نمود از توليد) بايد از ساختارهاي موجود يعني نظام خانواده(لذت)/آموزش(دانش)/بازار آزاد(ثروت) رها گردند. حال آنچه از اين عقلانيت توليد مهم بنظر ميآيد بررسي چگونگي "(باز)توليد" در "ساختارهاي (باز)توليد لذت/دانش/ثروت" است. رهايي و گذار از بازتوليد كلان ثروتها در جيب سرمايه دار/پدر/خدا و به موازات آن در سطح زير صفر درجا زدن كارگر/فرزند/آدم با تسخير موقعيتهاي اقتصادي، نوشتاري و جنسيتي همراه است. يعني حذف جنسيت (دوآليته) و رها شدن انسان. حذف بازتوليد ثروت و اشتراكي شدن ابزار آلات توليد. حذف فالوس از نظام دانش و ايجاد فراغت. پس مشخصا بايد از اين ساختارهاي اوديپي رهايي يافت. ديدگاه "آسفاليك" گونه اي منطق اسطوره اي ست كه همزمان وامدار نيچه و ماركس است. پس موجود آسفاليك در گام اول و براي گريز از منطق اوديپي و سپس تسخير موقعيتهاي توليدي در سه گانه هاي مذكور، "پدرشاه" را ناديده ميگيرد. گرچه اين "حذف" و "ناديده گي" به زعم خود باتاي "تخريب گر" است. تخريب گري و ويرانگري اي كه لازمه ساخت جهاني نو و فارغ از منطق هاي دوگانه انگار سياه/سفيد باشد. منطقي در كشش و هزارتوگون. وضعيتي از دفع و جذب نيروهاي دلوزي: هم رخداده گي ضديت ها و عدم تقليل سطحي به سطحي ديگر در اين رخداد(نيچه) و پيشبرندگيشان در عقلانيت و ضرورتي تاريخي(ماركس). اين "تخريب و ويرانگري در انديشه باتاي" هميشه من را بياد "دلوز، بيكن، آرتو و واپاشي اندام ها" مي اندازد. آنجا كه دلوز "بدن بدون اندام" را از آرتود منحرف مي كند و بسيار هوشمندانه "ماشين هاي ميل گر" را در مقابل "ماشين هاي هرز" باتاي قرار مي دهد. گرچه اين تخريب گري از نظر باتاي در "آسفال" به نوعي از "قرباني گري" اسطوره اي بشر از داستان آفرينش تا دنياي فراصنعتي جديد نيز پيوند مي يابد. كه اين قرباني گري در شكل مدرن آن به زبان "اغواگري" بودريار بيان مي شود. موجودي كه در "آسفال" مي زيد، براحتي از تمامي دوآليسم هاي احمقانه موجود فراروي مي كند: از دوآليسمهاي ارباب/بنده، ذهن/بدن، انسان/حيوان، مرد/زن. در عين حال "آسفال" هيچ رهايي اي را وعده نميدهد. بل كه تنها "مشروعيت خواستگاه" / "هويت" / "پدر" را بكلي ناديده ميگيرد. از همين رو هيچ "آرماني" در فلسفه "آسفال" باتاي وجود ندارد. آسفال تعاريفي دروني ديگري چون وضعيت موجود در زيست آسفاليك و خاصيت لايبرنت گون نيز دارد كه بعدتر اگر حوصله داشتم توضيح ميدهم؛ حتمن.
توجه: جمله بالا متعلق به ساد نيست!
خوب كه نگاه ميكني ميبيني هنوز تنها اين ماركي دو ساد است كه به شمارش دستگاه هاي عظيم شناسايي كننده و قلمروساز سرمايه داري نيافتاده است. هنوز اوست كه سرپيچي (transgression) ميكند. حجم انتشار كتاب، تبليغ گفتمان سادي ها، جلسات گفتگو، موضوعات تحقيقاتي، اجراهاي نمايشي و غيره هنوز در كمترين به لحاظ كمي و كيفي بر ساد متمركز است. ساد در گلوي سرمايه داري گير كرده و پائين نميرود. لقمه چنان گلوگيري كه پس از گذشت دو قرن از مرگش، و نابود شدن اكثريت آثار و دستنوشته هايش توسط نهادهاي مذهبي و انضباطي، هنوز، دستگاه هاي عظيم و متكثر قلمروگذاري كننده سرمايه داري، حتي در اوليه ترين گام، يعني قرار دادن ساد در كنار ديگر سوژه هاي انديشه تخطيگري (outrage) عاجز مانده است. اينروزها طي مباحثي مزحك در ستونهاي بي اهميت رسانه هاي گسترده سرمايه داري با نام ده شخصيتي كه با ريش و سبيلشان شناسايي ميشوند نام ماركس و انگلس و لنين بوضوح ديده ميشود. بهر شكلي هم كه باشد از تمسخر و نيشخند تا بي اهميت جلوه دادن، سرمايه داري جرات كرده و به اين سه به اين شكل احتمالا بي اهميت حمله ميكند. اما ساد همچنان دست نيافتني ست.
ساد پيش از همه بدن نگاران و نظريه پردازان تن نگاري خصوصا پيش از فمنيستهاي نظريه پرداز نوشتار تن نگارانه چون هلن سيسو به لزوم پرداخت به تن رسيده بود. تن نگاري ساد راهي ست براي گذار از حيطه خصوصي تا حذف كامل آن. از اين منظر و بعنوان تنها نمونه اي كه ميتوانم قياس تئوريك داشته باشم هنوز هم كه هنوز است مقاله نوشتار ساديستي امين را بشدت دوست دارم. از اين منظر كه نويسنده در جائي غير قابل دسترس از متن بشكلي يكسره عريان ايستاده است و مخاطب با لذتي كه از شكنجه شدن خود با كليت متن ميبرد خودارضائي ميكند. خودارضائي اي زجرآور. لذتي ناقص و گنگ. اتفاق چندان سخت يا مبهمي در آن مقاله نيافتاده بلكه حيطه خصوصي از ماتحت اش يكسره جر خورده است. مالكيت خصوصي اي بر انديشه وجود ندارد. و چنانكه بر بدن. مالكيت خصوصي بر بدن و انديشه در درجه صفر خود قرار گرفته است. اين همان اتفاقي ست كه در كار ساد عميقا شاهد آن هستيم. نتيجه جز آزادي لذت و دانش بعنوان سويه هايي از توليد نخواهد بود.
جالب اينجاست كه در حيطه خصوصي دقيقا فرد مالكيت خصوصي اش را در مقياسي بنام "فرديت" بر هر دو حوزه بدن و انديشه بشدت حفط ميكند. دقيقا در هر دو حوزه خود فرد تبديل به خانواده اي نو ميشود كه خود او نقش كنترلي و انضباطي و خداگونه ي پدر را ايفا ميكند. در اين موقعيت احترام به خواستهاي فرد كه در راستاي حفظ آن مالكيتها و نتيجتا تقويت نقش پدرگونه اش باشد اهميت مييابد و هرگونه تعارض، تخطي، تقابل و تخاطبي كه به اين دو حيطه مقدس فرد تجاوز نمايد يا حداقل آن را انگولك كند با شديدترين واكنش همراه خواهد شد و عنواني چون "عدم رعايت حدود فردي" وي را در برخواهد داشت. بعنوان نمونه اي ديگر علاوه بر بحث تئوريك امين در مقاله نوشتار ساديستي، اكثر آثار باتاي نيز دقيقا پيرو همين سرپيچي (transgression) از نوع سادي ست. نمونه هاي ويژه در كار باتاي داستانهاي كوتاه داستان چشم و مادر من، و نيز كتاب اروتيسم است.
ساد جدا از صورت بندي جالبي كه از تجربه هاي روزمره، بصورت پيوسته و در قالب شخصيتهاي هيولاگونه اش بنمايش ميگذارد، كاملا آگاهانه ناهنجار (anomaly) ميشود. اين ناهنجاريها يا حتي بنظر كلوسووسكي ضدكليتهيولابودگي در شخصيتهاي آثار ساد باعث ميشود تا وي آگاهانه حيطه خصوصي را رها كند و هراسي از پديدار شدن ترمهاي اساسي انديشه اش، كه در حيطه عمومي پنهان گشته اند، نداشته باشد. داستان مقابله كشيش و مرد محتضر نمونه اي ست از همين صورت بندي روزانه رخدادهايي كه نتيجه هر چه بيشتر انضباطي شدن و كنترلي شدن بدن و انديشه است. از سوي ديگر، ساد در 120 روز در شهر سدوم، آگاهانه شخصيتها را بگونه اي ميچيند و در موقعيتهايي قرار ميدهد تا اولا وضعيتي سرپيچي كننده (trasgressive) از هنجار (norm) هاي انضباطي و كنترلي موجود بر بدن و انديشه بوجود آورد [يعني كنش درزيست با انتقال ذهنيت از فانتزي بسوي عينيتي درگير بعنوان سوژه اي حتي آنتاگونيست] و ثانيا در مقام انديشمندي تخطيگر اقدام به برقراري پيوندي ميان نوشتار/بدن/لذت ميكند. اين پيوند، نوشتار را بعنوان راهي براي برون رفت از حيطه خصوصي، از طريق مكاشفه لذت در بدن فرد، بعنوان خرد فردي، در راستاي تعلق پذيري اي كه به خرد جمعي دارد، برميگزيند.
پس ساد اولا با صورت بندي روشن و بي تعارف و كاملا آگاهانه و transgressive نسبت به چگونگي زيست خود و كنش متقابلش نسبت به نهادهاي انضباطي و مذهبي زمانش [نسبت به مسئله انديشه]، به رهاسازي انديشه از حيطه تعارضهاي حيطه عمومي و خصوصي ميپردازد. و ثانيا با يافتن وضعيتهايي كه در آن حيطه خصوصي فرد در تقابل با حيطه عمومي اش قرار ميگيرد [دقيقا حركت در جهت معكوس پروسه حالت اول] بصورتيكه آن وضعيتها سازنده هيولاهايي ناهنجار و ضدكليت هستند در تعارضي آشكار با نهادهاي انضباطي و مذهبي زمانش [نسبت به مسئله ميل] اقدام به رهاسازي بدن ميكند.
نهايتا اين تخطيگري (outrage) ساد در هر دو حيطه انديشه و بدن است كه او را رها ميسازد. انديشه تخيطگر سادع كه هيچگونه مالكيت خصوصي را بر انديشه نميپذيرفت و تا انتهاي كارش متجاوز و عريان و شكنجه كننده باقي ماند، به او سي و دو سال اذيت و آزار در زندان را وعده ميدهد و بدن تخطيگرش، كه هيچگونه تمايزي ميان حيطه خصوصي و عمومي نميبيند، حذف كامل حيطه خصوصي را. رهايي، با بازگشت به بدن، با حذف حيطه خصوصي، با تخطيگري (outrage) با سرپيچي (transgression)، ممكن است.
انقلاب نتيجه موضع گيري موقعيت هاي يكسره خياباني ست. فرقي نميكند، هر كسي كه به اين موقعيتها پشت كند يا درصدد گالريزه شدن آنها برآيد يك خائن است و خائنان را تنها ميتوان به دار آويخت. هنر خياباني كنشي ست رهايي بخش كه خواست رهايي يا زندگي را نه فقط در سر و بعنوان يك ايده رهايي بخش بل كه در يكسره ي وجودش بعنوان خواستي پراتيكي دارد. با انتقال گرافيتي (بعنوان بخشي برجسته از اجراهاي خياباني) به تابلوهاي روي ديوار در گالريها، تنها "ضرورت مفهوم خيابان" و "ضرورت بازگشت هنر و زندگي در خيابان" است كه نابود ميشود. بخش گسترده اي از هنرمندان گرافيتي ايراني براي چندمين بار "نمايشگاه"ي را برپا كردند و آثار لزوما "خيابان"ي شان را به "نمايش" گذاشتند. جدا از اينكه طيف گسترده اي از اين هنرمندان را بچه بورژواهايي بي غم و غصه تشكيل داده اند، تبليغ و حمايت گسترده مجموعه مايندموتور نيز تاسف برانگيز است. حضور افراد مشخصي از اين مجموعه و تبليغات قبل از برگزاري نمايشگاه در سايت به انضمام مقوله شعرخواني در نمايشگاه تنها در جهت "مهر تائيد زدن بر گالريزه شده گي هنر خياباني ست"؛ آن هم توسط مجموعه اي كه صحبت از موقعيتهاي جنگي خياباني و انتقال بستر به خيابان را ميزند تا بيش از پيش بر تاسف قضيه بيافزايد. شايد پروسه "ويروسي شدن/كردن" و "تسخير موقعيتها" از طريق برگزاري نمايشگاه، حضور در گالري را براي اين عده توجيه ميسازد. بهانه عدم مجوز براي شعرخواني و امكان آزادانه فحش دادن به زمين و زمان نيز از آن بهانه هاي قوز بالاي قوز است. هيچكس هم حرفي نميزند. همه خفه اند. همه تائيدت ميكنند. همه در گالري جمع ميشوند، شعر ميخوانند و از هنر انقلابي صحبت ميكنند چون در چنين موقعيتي رفاقت در تائيد توست كه معنا ميدهد. چقدر بد. همه نيز به هم و به اين ماجرا لينك ميدهند. بياييد، به جلسه شعرخواني ما بياييد. "ما ميخواهيم در گالري شما را ويروسي كنيم". ما، ما هيولاهاي خيابانگرد اكنون به مجوز و گالري و نمايشگاه دل خوش كرده ايم. بياييد و تي شرت من را بخريد. من از شما انگل خواهم ساخت. بقول كارن كه ما ويروس نه، كه انگل هستيم. معلوم نيست اين انگل، ويروس يا هر بسته آلوده اي كه قرار است تحت يك جنون به دل موقعيتهاي سلطه پرتاب شود و با انفجار آن بسته نويد يك رهايي از موقعيت پيشين را بدهد چرا اكنون در گالري يخ بسته است. چنين اتفاقي تنها گالريزه شدن هنري ست كه خودتان در مجموعه مايندموتور به عنوان نماينده بخشي از هنر انقلابي و منتقد، هنر خياباني، هنر موقعيتگرايانه و هنر ناپايدار تحت عنوان هنر مسلح نظريه پردازي كرده ايد. در اين موقعيت خنده دار تنها يك اتفاق مي افتد و آن تبديل شدن "هنر مسلح" به هنري نخبه گرايانه است. و هنر نخبه گرايانه جز نتيجه ذهنيت عوامانه انديشمند مذكور نخواهد بود. شما نيز به دامان زيبايي شناسي گالريها پناه برده ايد. آنجا كه ديگر صحبت از تاريخ نيست. صحبت از ضرورت نيست. همه چيز تا سطحي از آشنايي زدائي و نمايش، و بازتوليد اين پروسه پيش ميرود. يعني همان اتفاقي كه براي برخي جريانات آوانگارد هنري همچون سورئاليستها و دادائيستها افتاد: خارج كردن/شدن هنر از جريان تاريخي آن. كندن بخشي از واقعيت اجتماعي موجود كه به عقيمي هنر راديكال ميانجامد. در هر فرم و موقعيتي، گالري، مفهومي جدا از تاريخ، كار روزانه، كنش اجتماعي و هر روزه دارد. شما نيز به گرافيتي، هنر خياباني و مقوله هاي مرتبط تنها بچشم ابژه ي لذتي نگاه ميكنيد كه به چيزي بهتر از خودار،ضايي دسته جمعي، آن هم در گالري، آن هم با حضور پرشور منتقدين و نظريه پردازان وضع موجود، و آن هم با شعر و گوز و گرافيتي، دست نيافته ايد. حضور اثر هنري در گالريع و خصوصا هنري كه من آن را جز در مفهوم هنر آوانگارد و انقلابي نمييابم، با هر توجيهي كه باشد، تنها به "حذف ضرورت مفهوم خيابان/ حذف آگاهي تاريخي/ حذف هنر بعنوان كنشي هر روزه و درزيست/ و قرار گرفتن در حيطه هنر شناسايي شده و هنرمند شمارش شده و آگاهي قلمرو گذاري" شده است. شما نيز گالريزه شده ايد. يادمان نرود كه وبلاگ نويسي نيز بخشي از پروسه خيانت به خيابان است. رفيق كاظم رضايي (در وبلاگ فرورديني ديگر)، در مطلبي بسيار كوتاه، خيلي خوب نوشته است كه: "وبلاگ نويسي ا،ستمناء نوشتاري ست. نويسنده آنقدر به فلاكت افتاده است كه ميدان را رها كرده و در جايي پرت و دور افتاده براي ميدان نظريه و مانيفست صادر ميكند. اينجا پشت كوه است و ما همگي به ا،ستمناء دسته جمعي مشغوليم .... آگاهي براي آنها چيزي بيش از ا،ستمناء نيست...". در اين حالت آگاهي و پراتيك دو مفهوم جدا فرض ميشوند كه هر يك در يك جيب متفاوت نگهداري ميشوند. آگاهي در فضاي سايبراسپيس و اينترنت و وبلاگها تزريق ميشود و پراتيك در گالريها. در اين وضعيت ديگر هيچ انتظاري نميتوان داشت. شما موقعيتهاي خياباني كه لازمه هر اتفاقي ست را نابود كرده ايد پس انتظار از انفجار يك بسته پرتاب شده به دل موقعيتهاي جنگي و ملتهب تا آلودگي عمومي و انفجار آن و تا يك "رخداد" بيشتر به جوك شباهت دارد. انقلاب نتيجه موضع گيري موقعيت هاي يكسره خياباني ست. فرقي نميكند، هر كسي كه به اين موقعيتها پشت كند يا درصدد گالريزه شدن آنها برآيد يك خائن است و خائنان را تنها ميتوان به دار آويخت. ... و به هر آنچه كه به خيابان خيانت كند تف خواهم كرد.
